Friday, October 02, 2009


اشعار ترکی در وصف حکیم جهانگیرخان قشقایی

http://qashqaiturk.blogsky.com/1388/07/10/post-78/

جمعه 10 مهر ماه سال 1388 ساعات 12:32 PM


شعر ترکی زیر را فردی به نام ملا نوروز قلی از تیره آهنگر طایفه دره شورلی(دره شوری) ایل قشقایی که بیش از یکصد سال پیش می زیسته در وصف حکیم جهانگیرخان دره شوری قشقایی نوشته است. این اشعار در زمانی سروده شده اند که حکیم جهانگیرخان در قید حیات بوده است.

حکیم جهانگیرخان قشقایی (وفات۱۲۸۹ه-ش-در ۸۵ سالگی) از علمای بزرگ زمان خود بوده اند. از سرشناس ترین شاگردان ایشام میتوان به آیت الله بروجردی و شهید مدرس اشاره کرد.





جهانگیرخان-ی مجتهد - گؤردوم جهانگیرخانی


گل ای گؤنگول دردینگی اظهار ایله، گل
طبیبینگ، لقماندور بیزیم جهانگیر

گیزلملی دردینگی تکرار ایله گل
دردینگه درماندور بیزیم جهانگیر

کاخ-ی صداقتینگ روشن چراغی
جمع-ی طریقتینگ او، تردماغی

راه-ی حقیقتینگ قطب و رواقی
حافظ قرآندور بیزیم جهانگیر

تخت-ی شریعتینگ حکمرانی او
بخت-ی طریقتینگ جسمی و جانی او

باغ-ی بلاغتینگ نواخوانی او
ناطق-ی برهاندور بیزیم جهانگیر

اهل-ی علمانینگ صاحب کمالی
اهل-ی معرفتینگ زیب و جمالی

باغ-ی شریعتینگ نوچه نهالی
سرو-ی خراماندور بیزیم جهانگیر

قشقائی ائلینینگ روحی روانی
ترکستان دیلینینگ تیغ-ی زبانی

اصفهان شهرینینگ عزیز مهمانی
صاحب دیواندور بیزیم جهانگیر

دره شورلی بگلرینینگ خانیدور
سرجوقه لر، سرهنگلرینگ جانیدور

عیوضی نینگ باشی، دودمانیدور
دارای دوراندور بیزیم جهانگیر

آدی خان، اؤزو خان، صاحب-ی شوکت
منبع-ی ایماندور، کان-ی مروت

نوروز قلی دئیر: گنج-ی کرامت،
منبع-ی احساندور بیزیم جهانگیر



(شعر از کتاب نغمه های ایل قشقایی نوشته نوذر دانشور قشقایی-صفحه ۳۶۱)

در این شعر تعبیر ترکستان دیلینینگ تیغ-ی زبانی میتواند گواه بر این باشد که حکیم جهانگیر خان قشقایی اشعار و سروده هایی به ترکی داشته اند.




باخیشلار: (0) یازان: دومان قره قانلو

Thursday, May 07, 2009



میرزا مأذون،شاعر قشقایی به روایت اشعار و اقوام وی

http://www.qashqaiturk.blogsky.com/

چهارشنبه 30 بهمن ماه سال 1387 ساعات 10:55 AM

نویسنده: ابوالفضل جعفری ، دبیر ادبیات فارسی

اگر بخواهیم در میان شعرای قشقایی یکی از بزرگترین و خیال پردازترین و در عین حال صمیمی ترین آنها را برگزینیم، او کسی جز سید محمد ابراهیم فرزند سید علیرضا متخلص به مأذون متولد 1246 ه.ق نیست. آباء و اجداد این شاعر بزرگوار که وابسته به سادات موسوی و از اولاد امام زاده یحیی و از نوادگان امام موسی کاظم بودند که روستای شیخ هابیل از نواحی بهبهان به سال 1163 ه.ق مهاجرت کرده و در میان ایلات و بلوکات فارس و چهار محال مسکن می گزینند. مأذون در این باره می گوید :



مأذون قشقایی تفصیلی چو خدور آتاسی سادات کهگیلولی دیر

آناسی قشقایی قادرلی مشهور منزلی شیراز دور، اصلی شیخ هابیل




ترجمه :«تفصیل مأذون در (میان ) قشقایی زیاد و پدرش از سادات کهکیلویه است. مادرش از طایفه مشهور قادر لوی ایل قشقایی است؛ منزلش در شیراز و اصل وی شیخ هابیلی است.»




اوج شاعری مأذون در عصر ناصرالدین شاه و حتی مرگ شاعر با حادثه قتل ناصرالدین شاه (1313 ه.ق )مقارن است. این شاعر در بین شاعران قشقایی یگانه فردی است که در شعر و شاعری درخشیده و درحقیقت واسطه العقد شعرای ترک زبان قشقایی است. و مسلم است ظهور چنین شاعری در جامعه بسته ایلی که حتی تلقی آنها از وطن به مسیر کوچ محدود می شده مایه شگفتی است و اندکی بعد از مأذون این ارتباط فرهنگی و شعر و شاعری در ایل تا عصر معاصر قطع می شود .

ظهور شعرای قشقایی عمدتا در دوره بازگشت ادبی ایران صورت گرفته و مسلم است که ارتباط قشقائیان ، قبل از مأذون با برخی از خاندانهای ادب پرور خطه فارس چون خاندان وصال و قاآنی شیرازی در ترقی شعر و ادبیات و فرهنگ ایلی مؤثر بوده است؛ این شاعر بنا به مقتضای زمان همانند دیگر شاعران دوره بازگشت از شعرای طراز اول و فرهیخته قبل از خود اثر پذیرفته است و به گونهای که با مطالعه دیوان وی گاه ترنم موزون فردوسی و نظامی تداعی می گردد و زمانی نیز طنین دلنشین سعدی و حافظ و قاآنی شیرازی .

این شاعر از محضر فضلا و دانشمندان قبیله خود بالاخص پدرش، کسب علم و دانش می نموده و در صرف و نحو عربی و فنون شعر و شاعری به مقام استادی نائل می گردد که آرایه ها و شیوه زبان شعر وی مؤید این مطلب است .زبان وی ترکی قشقایی است و این زبان ازخانواده ترکی آذربایجانی که باید آن را زبان مادری ایل قشقایی نامید. دین و مذهب او همانند طوایف شش گانه قشقایی شیعه اثنی عشری است .

علی رغم اشاره صریح مأذون بر تعدد زوجات در دیوان تنها یک بار ازدواج کرده . از این همسر دارای دو فرزند ، یک پسر و یک دختر ، که پسر وی (احمد) گویا در جوانی کشته می شود و نام دختر وی جواهر سلطان که با سواد بوده وخطی خوش داشته است و با یکی از بزرگان شیخ هابیلی به نام میرزا عبدالله ازدواج می کند که نوادگان وی هم اکنون در استان فارس و اصفهان سکونت دارند .

مأذون همانند آبا و اجداد خود در دستگاه سران قشقایی به عنوان مکتبدار و شاهنامه خوان انجام وظیفه می کرده است وی شاعری آزاده است ، زمانی که دستگاه بزرگان را موافق طبع خود نمی بیند بی درنگ آنان را ترک می کند و بدون تملق و چابلوسی به دستگاه سران دیگر –که شاید اهمیتشان نیز کمتر است –می پیوندد؛ از سوی دیگر ایلخان و بزرگان ایل که بیشتر سرگرم رتق و فتق امور ایل بودند و فرصتی و شاید امکانات لازم و در خوری برای تشویق و بزرگداشت شاعر فراهم نکرد و به همی خاطر روح نا آرام مأذون مکدر می شود و با یرودن هجویه ای علیه ایلخانان جبهه می گیرد و درصدد مبارزه با آنان بر می آید. مطلع ابیات زیر نمونه ای از هجویه های مأذون است که پیرامون محمد قلی خان ایلخانی سروده است :



ظلمو نان دستگاهی قوران بی خبر یقلر بو دستگاه نا تمام بیرگؤن

عاقبت وئرر تخم مکافات ثمر چکلر ظالمنان انتقام بیر گؤن



ترجمه :«(ایلخانی !)دستگاه خود را بی خبر و با ظلم بنا نهادی ولی روزی این دستگاه ، تمام برچیده خواهد شد عاقبت تخم کافات ثمر خواهد داد و روزی از ظالمان انتقام خواهد شد .»




ناگفته نماند که مأذون به حضور ظل سلطان،حاکم اصفهان، میرسد و با بدیهه سرایی پیرامون اسبان وی به دریافت جایزه و تخلص مأذون نائل می گردد. ممدوحین مأذون، سلطان محمد خان، داراب خان، سهراب خان، اللهیار خان و بهادر خان بوده است و افرا سست عنصری نظیر محمد قلی خان ایلخانی، علی قلی خان، نصرالله خان ، قباد خان، قلی خان و برخی از کلانتران مانند همت علی کیخا دره شوری و فضل علی بک قراچه ای مورد هجوم مأذون قرار گرفته اند و اگر زندگی این هجو شدگان را بررسی کنیم ، می بینیم که ضعفی در مسئولیت امور ایلی داشته اند و این گونه بهانه به دست مأذون داده که شجاعانه به آنها بتازد؛

این شاعر گاهی چون خاقانی از قدر ناشناسی مردم گله می کند :



قدرینگی بیل قدرینگ بیلن یوخولسا بیزیم ائلده قدربیلن آز اولور




ترجمه :«اگر کسی قدر تو را نمی داند، تو قدر خود را بدان زیرا در ایل قدرشناس کم است.»




و گاهی خیام وار به چگونگی آینده شک می کند :



گؤرنگ هارا چکه بیزیم سرانجام اؤزو مست، گؤزو مست یادوما دوشدی




ترجمه :«نمی دانم سرانجام کجا خواهد رسید آن مست چشم (خمار چشم ) به خاطرم رسید .»




و زمانی همچون سعدی بر عمر تلف کرده خود تأسف می خورد .



عمر و می صرف ائددیم ضایع اوتوردوم یالان وعده دیلدن دیله دوشوبدور




ترجمه :«عمر خود را صرف کردم و ضایع نشستم زیرا وعده دروغین از زبانی به زبان دیگر خواهد رسید.»




این شاعر بارها در دیوان خود را عاشق عارف می نامد:

« عاشق عارفم رند و تند مزاج»

گاهی از عرفان می گوید و زمانی نیز از عشق زمینی سخن به میان می آورد. گاه با زبان ترکی هنر نمایی میکند و گاه حرفش را با تیغ برنده و طبع گهرزای فارسی بیان می کند:



ز ترکی باراستی مجلسی بکش تیغ برنده فارسی




اشعار وی با موضوعات مختلف و رنگارنگ همراه است این شاعر از صدای بلبل و از گلهای رنگارنگ سخن می گوید و چون هنر مندی خلاق هر لحظه ما را با دنیای دیگر و زیبای دیگر ی آشنا می کند و مقتضای حال و مقام همه را به تفکر وا میدارد و زمانی از گذشت روزگار می گوید و به ما پند و عبرت می آموزد و گاهی از مرگ افراد و شهامتشان می گوید. و ما را به شجاعت وا می خواند و حتما فقر نیز به عنوان یک عنصر قوی همیشه و همه جا در شعر او حضور دارد.

هئچ میرزا گورمه دیگ پولی اولمایا آت و قطر، کنیز _ قولی اولمایا




ترجمه :«میرزای بدون پول و اسب و قاطر و کنیز و غلام ندیده بودیم.»



آرامگاه ماذون در شیراز بقعه ی شاهزاده منصور است که بعد از چندین سال مخفی بودن در دل خاک پیدا شده و هم اکنون مشغول مرمت آن هستند.

منبع: اندیشه و ادب

متن بالا از وبلاگ ادب و اندیشه(گروه زبان و ادبیات فارسی متوسطه ی سمیرم) انتخاب شده و چکیده ای از پایانامه آقای ابولفضل جعفری میباشد.. البته مطلب اصلی دارای غلط های املایی زیادی بود که در اینجا تصحیح شده اند. در مجمع مطلب مستند و جالبی بود و من شخصا تاکنون چنین مطلبی با این سطح در مور ماذون ندیده بودم البته امیدوارم اطلاعاتی که ارائه کرده اند هم درست باشد. ای کاش همه ی این پایانامه در اینترنت قرار میگرفت. موضوعی که من هنوز هم متوجه نشده ام اینست که اشعار ترکی ماذون چه ربطی به رشته ی ادبیات و زبان فارسی دارد( زیرا هرچند ماذون به سه زبان ترکی، فارسی و عربی شعر سروده اما شهرت وی به خاطر اشعار ترکی است.)

Tuesday, August 07, 2007

گوزلئم

خاموش اوتورموشام نــوا يوخومدور
گوينوم اوه دار اولوبـــدور گوزلئـــم
دردم گــــران اما دوا يوخومــــدور
حالـــوم يامان زار اولوبدور گوزلئـــم
هئچ ، گوولميور زمزملي دوداغــوم
كو ل اولوبدوردائــم روشن اوجاغــوم
نا غافلدن بي كس اولدي قوجاغـوم
بي كس گوينوم ، دار اولوبدور گوزلئم
بير جيــرانام تير ديمشدر ياراـــي
تقديرمدر گـــــــزم گلدن آرالـــــي
نيجـــه يادان آپـــارم من ، مارالــي
بيلكه حالــوم زار اولوبدور گوزلئـــم
همدمم اولوبدور كهنسال داغـــــلار
گوينوم آيـــرولوقدان بي امان آغلار
اوره گيم يادوگـــي ، يادادومدا ساخلار
گلستانــــوم خار اولـوبدور گوزلئــم
اووز درد و غممــه تسكينــم اووزوم
قالموشدور يولاردار انتظـــار گووزوم
دائــم بيان ادر بو غملــــي سووزوم
گوينوم اووه دار اولــوبدور گوزلئـــــم

25/04/1386
طوفاني

Friday, July 13, 2007



Wednesday, January 03, 2007



بٶيوك تورك شاعيريميز، ماذون قاشقايي`نين ديواني

ديوان پيتينلرينين (صفحه لرينين) گٶروتلري (عكسلري) گچساراني وئبلاقيندان آلينيبدير.

ماذون`ون قوشوقلارينين توپلانيلماسي شهبازي به يين چابا و امكلري ايله گئرچه كله شميشدير.


پيتينلري (صفحه لري) داها ايري اٶلچولرده گٶره بيلمك اوچون، گٶروتلرين اوزه رينه تيخلايين!


Saturday, October 07, 2006



قاشقاي يوردوندان توركجه لايلالار

بيژن اژدري٬ بولوردي وئبلاگيندان


دئييرلر بير زاماني موللانصرالددين نامه يازيرميش دوستلرينه٬ آشينالرينهּ هئچ كس نامه سينين جوابيني وئرميرميش يا هئچ كس نامه سيني در حقيقت اوخوميرميشּ اؤزي مجبور اولورموش نامه نين قولونجون (؟) چكيرميش موشترييه٬ اؤزو اوردا نامه يي اوخويه

ايندي بيز ده بير موددتدئ مشغول-ي وئبلاگنويسي يه گּ اوخونمير يا چوخ آز اوخيرلر٬ مجبوره گ اؤزوموز نامه يي كي مطلبي كي يازيريگ اؤزوموز اوخويه گ دا

بو هفته نيي مطلبي قيزلر لالاسيديּ نوه لريميز ايچين لالا (؟) كي ننه لري بيله لرينه لالا دييير


دیر زمانیست که من بر این باور بوده و هستم: تا زمانیکه خانم های دیار ما دارای حقوق برابر نباشند، مشکل فرهنگی در این جامعه هم حل نشده و جامعه تکامل نخواهد یافت..

از مادری باحق ناکامل ،معلمی کامل، برای فرزندانش نمیتوان، توقع داشت..

اکنون به گوش دخترانم میخوانم ،تا قدر آزادی بدست آورده ما را برای خود گرامی بدارند... بدانند که باید از نعمت آزادی پاسداری کنند : بدانند که آزادی به آسانی دست نیامده ،پس با جان و دل او را گرامی بدارند.. در این بخش از وبلاگم، بخشی از اشعار سروده خودم را جهت لالای، مادران نوه هایم که با، نی هفتبند چوپانی خودم، همراهیش میکنم، برای فرزندانشان لالا گویند .. تا از دوران مهاجرتمان، بدنبال آزادی، برای آیندگانمان بیادگار بماند ....

براي شنيدن اصل تركي لالاها به اينجا كليك كنيد

لايلالاري دينله مك اوچون٬ بورايا تيخلايين!

پری

سبزه قيزيم... قشنگ قيزيم....
لالا لالا .. پری نازيم

تیوکئ قره .. خوشرنگ قيزيم...
لالا لالا پری نازيم

باد-ئ صبا قشنگ قيزيم..
لالا لالا کومجه قيزيم

لالا دیره م لالان گلير
اوزاخ یولدن ایلینگ گلير..

پروانه اول گولدن گوله
لالا لالا پری قيزيم

پرواز ائله چؤلدن چؤله
لالا لالا .. پری قيزيم

سن آزاده ینگ٬ باغلئ ده يیله ینگ
لالا لالا پری نازيم

قره گیيمه٬ داغلئ ده يیله ینگ
لالا لالا ٬ قشنگ قيزيم


ثریا

گؤزينگ آبی ٬ توکينگ سارئ
حئیران سنه دونیا وارئ
لالا، لالا .... قشنگ قيزيم
لالا لالا .. ثوری نازيم

سن بیر ايلديزه ن
شرقدن چالدینگ غربه ساره
لالا، لالا... قنشنگ قيزيم
لالا لالا ثوری نازيم

لالا دیره م لالان گلير ..
اوزاخ یولدن قومینگ گلر..
پروانه یه نگ، گولدن گوله**
پرواز ائله٬ چؤلدن چؤله..
هئچ زنجیره باغلئ ده يیله ینگ
قره گیمه٬ داغلئ ده يیله ینگ..

لالا لالا سارئ قزم
گول ته دونیا سنه گووله

آغلامه يي قوته ر، یالانچیلاره قالا...



تضمین (اوز داغا) ماذون قشقایی

اسداله مردانی رحیمی

محنت چکیب غملی گوینده یارا وار
زار اورگده شادلیغنان آرا وار
دار گونومدیر قاچماق ایچن هارا وار ؟
لیلی یاردان اوره گیمده یارا وار
مجنون اولوب دوندرمیشم اوز داغا

گرچه شادلیق درد-و غمدن سورا وار
غم تورپاغ شاداب اوزلر سارادار
یول بولونماز ،ائل گورونمز هارا وار
درد بیر اولسا٬ داغ بیر اولسا چارا وار
نئدمک اولور یوز یارایا٬ یوز داغا

گوی دنگیزدن بیر دامچالیق آخارام
هوشا گلیب اوز یئریمدن قالخارام

مایوس اولوب دالدان گئری آرخارام
یولداشسیزام٬ یولداشلیدان قورخارام
یالونغوزام٬ اوز دووروما باخارام
قارداشسیزام باغریم اوتا یاخارام
دار گونومدیر گره ک ائده م اوز داغا

محبت غبارینی توکمه اوزه سن
قره قیشی بوگون بوکدور یارا سن

ایندی گلیب سال بو سوزو سازا سن
ماذون سوزو پندییاتدیر یازاسن
اوز جنسینگنن همخوی اولوب گزه سن
ال اوستونده طعمه وئرسنگ بازا سن
پرواز ائدیب دایم سالار گوز داغا

Wednesday, September 27, 2006



راضيه كاظمي كراني- قاشقاي يوردو

راضيه كاظمي كراني 26 اسفند 1361 در روستاي صحراي باغ از توابع شهر لار- طايفه عمله تيره كراني- بدنيا آمد. نوشتن را از 10 سالگي با انشانويسي و داستان نويسي آغاز كرد. از سال 1380 شروع به خواندن كتابهاي تركي كرد و الفباي لاتين زبان تركي را نيز فرا گرفت وي سرودن اشعار تركي را به طور جدي از تابستان سال 1384 آغاز كرده است. ايشان اشعاري نيز به زبان فارسي سروده اند.



Raziye Kazemi Koranı isfendiñ 26 günü, 1361 yillinde Sehra-ye Bağ kendi, Lar şehriñ tevabesinda Emele'niñ Koranı tiresinde doğuldu. Kazemi yazdıgı 10 yaşarlıgden, inşa ve dastanınan başladı. Sora Türkçe elefbasını ergendi. Türkü kitabları oxudu. Kazemi şiir soylamagı 1384 yilliñ yayında başladı:



Sen Araz çayından geçmemişeñ sen سن آراز چاييندان گئچمه ميشنگ سن؟
Körpeleriñ etteginde yaymamışeñكورپه لرينگ اتگينده يايمه ميشنگ سن؟

Ayrılığa qana sebri çox ellimآيريليغا قاناه صبري چوخ ائليم
Döndüg içi bir körpü vurmemişeñ senدوندوگ ايچي بير كوپرو وورمه ميشنگ سن؟

Dine dine de ki seni satdılarدينه دينه دئ كي سني ساتديلار
Hürmetiñi boyun ardına atdılarحرمتينگي بويون آردينا آتديلار

Özleri ve yaşıl yanan gözleriاوزلري و ياشيل يانان گؤزلري
Çadırleri kend etdiler qoyunları satdılarچادرلري كند ائتديلر قويونلاري ساتديلار

Kim döşledi senin torpağını ataكيم دوشله دي سنين تورپاغين آتا
Dedü ged ged o uzaq yollaraدئدي گئد گئد او اوزاق يوللارا

Dalınca aşıqınen sazı yollaramدالينجا آشيقينن سازي يوللارام
Çölden yolla ara düşen dağlaraچولدن يوللا آرا دوشن داغلارا

****

Qaşqa çemen bağçasiniñ almasıقاشقا چمن باغچاسينين الماسي
Çölden dağa yüreğimiñ parasıچولدن داغا اؤرگيمين پاراسي

İnanma ki bir gün senden ayrılamاينانما كي بير گؤن سندن آيريلام
Çağırınen çörek yüreğimin faydasıچاغيرينن چوره گ اوره گيمين فايداسي


Menden sora bu bağ o bu üzümlerمندن سورا بو باغ– و بو اؤزوملر
Gelinlerin ağ boyunu o düzümlerگلينلرين آق بويونو و دوزوملر

Menden sora vefa kimsede görmeمندن سورا وفا كيمسه ده گؤرمه
Qardaş olmaz mene özgelerقارداش اولماز منه اؤزگه لر


Meni qovduñ olduz olañ göylereمني قوودونگ اولدوز اولانگ گؤيلره
Yere vurdiñ el tapmayam ellereيئره ووردونگ ال تاپمايام اللره

Bezenmiş gelin tek gözel iy varıñبزنميش گلين تك گوزه ل ايي وارينگ
Yel eseydi tutiyañı gözlereيئل اسه ايدي توتيانگي گؤزلره

Sunday, August 06, 2006



قشقایی ائلنی دریا قیاس ائد
چالخانور، چالخانور برقرار اولور




آغور ائل بو شئعر وئبلاگيندان آلينيبدير


بیر بوینگ عالمدر عارِفنگ خوابی
حققیقت خوابوندا اعتبار اولور
گوینونه دنیانونگ خوب و-خرابی
پرده-يي غئیبدن آشکار اولور

گورسه ددیلر باطن گوزده تمامی
وِئردیلر ذئهنمِه بیر بیر کلامی
قشقایی ائلِنِنگ نظم-و نظامی
بیر مدّت بیر بیردن تار-و مار اولور

بی پاسی پاداردر٬ پادار بی پا
بی تمنّالَر اولوب صاحب تمنّا
ائلدَه بیر الخانی ائل بَگی بَرپا
دایماً دورودوت گیر وادار اولور

دئرِلَر دور يئری خواب-و خیالدان
نئکبَت گَچدی بو طایفادان٬ بو ائلدن
دِمادِم ور عرشِ اوج جلالدان
داراب خان کوکَبی آشکار اولور

مأذون کردگارا حمد-و سپاس ائد
فکرَه گدمَه٬ ترکِ خوف-و هراس ائد
قشقایی اِئلِنی دریا قیاس ائد.
چا لخانور، چالخانور برقرار اولور

Saturday, July 15, 2006



ماذون بزرگترین سخن سرای قشقایی

http://www.ghashghaei.mihanblog.com

در میان شاعران ایل قشقایی که بیشتر آنان گمنام می باشند و هیچ کدام دیوان یا اثر ادبی مکتوبی ندارند دو شاعر بیشتر شناخته شده و اشعار آنان زینت بخش محافل می باشد که میرزا ماذون و یوسفعلی بیگ معروف به یوسف خسرو می باشند.

محمد ابراهیم فرزند سید علیرضا متخلص به ماذون بزرگترین سخن سرایان قشقایی در سال 1246 هجری قمری از مادری از طایفه عمله به دنیا آمده است و در سال 1313 هجری قمری در شهر شیراز وفات یافته و در بقعه متبرکه شاهزاده منصور مدفون است .

و اما اشعاری چند از این شاعر بزرگ :

وادی محنت

وادی-ي محنتده من اولدوم مجنون
کیمه دیه م بو دیوانا درديمه
یارونگ هئجرانوندان باغريم اولده خون
دئمگ اولماز هر نادانا درديمه

او بولبول که آیره دیشده گولوندن
دایم ناله چکه ر هجران الیندن
باد-ي صبا زندانیلر دیلندن
بیر بیان ائد گلستانا درديمه

طاقتيم کسيليب آراميم یوخدور
خوش گینم گئچیبدور همدميم یوخدور
من که سر سوزومه محرمم یوخدور
قوی بیلمه سون هچ بیگانا درديمه

بولبول شوقی گول باغوندان تکنمه ز
عئشقين شوره دماغندان تکنمه ز
ماذون سوزه دئمه گينان تکنمه ز
گورگ یازام داستانا درديمه
-----
ترجمه

در وادی محنت من مجنون شدم
به کی بگم این درد دیوانه ام را؟
از هجر یار جگرم خون شد
دردم را به هر نادانی نمی توان گفت

بلبلی که از گلش جدا افتاد
همیشه از هجر ناله می کشد
باد صبا از زبان زندانیان
به گلستان دردم را بیان کن

طاقتم بریده و آرامی ندارم
روزهای خوبم سپری شده و همدمی ندارم
من که برای اسرارم محرمی ندارم
بگذار تا هیچ بیگانه ای دردم را نداند

هرگز شوق بلبل از باغ گل تمام نمی شود
و شور عشقش هیچ وقت تمام نمی شود
گفته های ماذون با گفتن تمام نمی شود
باشد که دردم را در داستان ها بنویسم

نوشته شده توسط مجید و رضا ساعت 02:11 موضوع مطلب :‌ اشعار قشقایی




حسرتله بولبول- ماذون

http://www.ghashghaei.mihanblog.com

دوقوز آی حسرتله شیدا بولبولام
غنچه دان آچولماز گوللاروم منم
نه خیال ایلایام دانوشام گیلم
فلک اوزاق سالموش یوللاروم منم

صیاد اولدوم یار طوروما دوشماده
سیلاب کیمنگ گوزوم یاشه جوشماده
آرزوسون چوخ چکدم آخر آشماده
صراحی گردنه قول لاروم منم

آخر گدر یامان سودادان سرم
داغولور تفرقه اولور دفترم
اوز یامان بختم دان واردور خبرم
یتمز دامانونا ال لرم منم

ماذونم غربتده ایتده نشانوم
هاردا گزم هارا اولا مکانوم
ورمدی مرادوم آلماده جانوم
هیچ ایگید گورمه سین گون لاروم منم

دوستان عزیزم اگه یک وقتی از نظر املایی غلطی دارم به بزرگواری خودتان ببخشید کلمات ترکی است و یک کمی مشکل . نظر یادتون نره

نه ماه همراه با حسرت ، بلبل شیدا هستم
گلهای من از غنچه باز نمی شود
چه خیال کنم حرف بزنم و بخندم
فلک مسافت من را طولانی کرده
صیاد شدم اما یار در تله من نیفتاد
چه اشکهایی که ازچشمانم مانندسیل جاری نشد
آرزویش را خیلی کشیدم ولی آخر نرسید به
گردن صاف و بلورش دستهای من
از آرزوهای مشکل آخر سرم بر باد خواهد رفت
دفترم پریشان و متفرق خواهد شد
از بخت بد خودم با خبرم
که دستم به دامانش هرگز نخواهد رسید
ماذونم و در غربت نشانم گم شد
کجاها بگردم و کجاها مکانم شود
مرادم را نداد و جانم را هم نگرفت
هیچ جوانمردی روزهای من را نبیند

نوشته شده توسط مجید و رضا ساعت 01:20 موضوع مطلب :‌ اشعار قشقایی
ويرايش شده در جمعه ۱۱ فروردين ۱۳۸۵ و ساعت 02:35



از سروده های آقای علمدارلو

http://www.ghashghaei.mihanblog.com

اشدنگ آنگلایونگ هامو سخندان
قشقایننگ قرن سر اولده گچده
گل لاله زارننگ دالندان خزان
توکلده بار و برگ خوار اولده گچده

نولده دورد منگ رمه نولده رمه بان
نولده ایز منگ قویون ایز الده چوبان
نولده دورد منگ دوه گلاه ساربان
وارسه غافلدان تز گلده گچده

سویله نولده قشقایننگ شرلره
واره گده خالی قالده یرلره
بیر بیر صاحب شکوه کلانترلره
اونلار گده بیر بیر دنیادان گچده

یقین بیل قشقایی قرنه سر اولوب
بهاره گچبدور دنیا سارالوب
بیگه هر یرده بیر دیاردا قالوب
هامو قشقائیه تنگ اولده گچده

خلف بهار گچده خزان وقت دور
آخرکه گین رختنگ کفن رخته دور
یرنگ مزار ایچه تورپاغ تخت دور
دنیا سومه داها عمر گلده گچده

شعر بالا که از سروده های آقای علمدارلوست که در زمان پادشاهی و اوج قدرت رضا شاه سروده شده است. در این شعر شاعر از ضعیف شدن قدرت قشقایی با توجه به قدرت گذشته آن می نالد و در آخر از خواننده میخواهد که طالب دنیا نباشد چون که به خاک بر می گردد. این شعر را خلاصه نمودم .

نوشته شده توسط مجید و رضا ساعت 21:03 موضوع مطلب :‌ عمومي



یوسفعلی بیگ قره قانلو متخلص به یوسف خسرو

http://www.ghashghaei.mihanblog.com

یوسفعلی بیگ فرزند خسرو بیگ از طایفه قره قانلو است . در جوانی نزد حاجی بابا خان کلانتر طایفه دره شوری منشی بوده و او را "میرزا" خطاب می کردند . در آنجا با دختری به نام سلطان آشنا می شود و عشق و علاقه شدید به سلطان و شکست در عشق از طایفه دره شوری جدا شده و به طایفه عمله هجرت می کند . او مردی بلند قد و با وقار بوده که شال باریکی از روی آرخالوق به کمر می بسته و همیشه لوله ای کاغذ و قلمدانی به شالش میزده . از تاریخ تولد و وفاتش اطلاع دقیقی در دست نیست اما حدود وفاتش را بین سالهای1325 و 1332 حدس زده اند که در مسافرت به دهاقان دار فانی را وداع گفته است .

روحش شاد و یادش گرامی باد .

با ماذون سمت استاد و شاگردی داشته ، خود او این مطلب را در دو بند شعر که به دوست شاعرش محمد ابراهیم می نویسد و مرگ ماذون را خبر می دهد بیان کرده است .

ابراهیم گل سنه ورم بیر خبر
بو خبر چوخ ادمش بیزلر اثر
ماذون بو دنیادان ایلده سفر
آخرت ملکنه یاد اتدی گتده
بیزه مرشدده خوب کامل استاد
بوندان بله چوخ ایلرگ اونه یاد
وفا پیشه مجنون،جفاکش فرهاد
عجوزه دنیادان داد اتده گتده

در عین تنگدستی و فقر تمام عمر خود را با عزت و احترام سپری کرده و همیشه در میان مردم ایل محترم و عزیز بوده است . او شاعری است عاشق و عاشقی است شاعر . دلی آتش گرفته دارد و سخنش جانسوز است .

اما سلطان کیست که چنین نامش در ادبیات قشقایی جاودانه است و بدون شک تا زبان قشقایی باقی است همچنان جاودانه خواهد ماند . سلطان دختر موطلایی یکی از کارگزاران حاجی بابا خان کلانتر طایفه دره شوری است که چونان آهوی وحشی در اوج شیدایی و جوانی شاعر،او را افسون زیبایی خود می کند . آتش عشق شعله می کشد . جلوه ای از رخ یار کار خود را می کند و دختر افسونگر ایل بر دل و جان شاعر، آتش زده و خود آسوده و بی خیال می خرآمد. شاعر که در دلش شوری برپاست غزلهای شورانگیزی می آفریند که هر دلی از شنیدن آنها می لرزد .عشق روز به روز بیشتر اوج می گیرد . کلانتر و ریش سفیدان طایفه را برای خواستگاری از سلطان نزد پدر سلطان می فرستد اما چنین پاسخ می گیرد : میرزا به دخترم شعر گفته است به او دختر نمی دهم .

آری رسوم متداول قبیله ای که بسیاری از آنها پایبند هیچ منطقی نیستند یکی نقش خود را بی رحمانه ایفا می کند و در کار عشق گره می افتد . درهای امید یکی یکی بسته می شود . از دست کسانی که خیرخواهانه پندش می دهند فغانش به آسمان بلند می شود . اما سلطان نصیب رقیب می گردد . عشق یوسفعلی بیگ و نام سلطان پا به پای اشعار شیرین یوسف خسرو سیر ابدی می کنند .

اینک غزلهایی زیبا از این شاعر را خدمتتان ارائه می کنم که تمام آن به زبان ترکی است در صورتی که مایل به ترجمه این اشعار هستید برایم پیام دهید تا ترجمه کنم .

قربانلوق گجسه

قربانلوق گجسه آیرولوب گدمه
سحر کیملر اولور قوربانونگ سننگ
قربان که دیللر ایلده بیر اولور
هر گونده من اولام قوربانونگ سننگ
گوزل هجرانونگدان چوخ تاب ایلدم
هانسه گجه لرده من خواب ایلدم
اجل جان ایسته ده جواب ایلدم
قویموشام که ادم قوربانونگ سننگ
سن منه رحم ایله سن بیلنگ تاره
بو دنیا فانی دور یوخ اعتباره
یوسف خسرونگ وفاله یاره
بیر شیرین جانوم وارقوربانونگ سننگ

سن بیر بهشت باغه

سلطان تلنگ سنبل ایزنگ قزل گول
گلدان نازکتردر ایزنگ قوربانه
سن بیر بهشت باغه من غمله بولبول
سوسنله سنبلله یازونگ قوربانه
سلطان تلنگ دارایوبان توکنده
توکولان یرلردن زولفونگ بیکنده
آلا گوزلرنگ سرمه چکنده
محو ادر عاشقه گوزنگ قوربانه
سلطان بلور صراحی در بوخاقونگ
قزل گولونگ غنچه سودور دوداغونگ
شیرین دانوشماگونگ شیرین مذاقون
او شیرین صحبتنگ سوزونگ قوربانه
هاچان اولور یازا دونه بو قیشلر
هاچان اولور دوغره گله بو ایشلر؟
بویونگا گیدیرام زری قماشلار
گلاباتون سراندازونگ قوربانه
یوسف خسرو دیر یار مشکبو
گل اوتوراگ بیر بیرنان روبرو
بیر خلوتده اولاگ گرم گفتگو
سن نازاد من چکم نازونگ قوربانه

نوشته شده توسط مجید و رضا ساعت 20:05 موضوع مطلب :‌ اشعار قشقایی
ويرايش شده در دوشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۵ و ساعت 10:40



ميرزا مأذون قشقايى

يا على! ياعلى! شاه-ى لو كشف



يا على! ياعلى! شاه-ى لو كشف Ya Əli! ya Əli! şah-i ləv kəşəf!
موبارك تاجينا تبارك الله Mubarək tacına təbarək əllah
وصى-يى موصطفا٫ سيرر-ى من عرف Vəsiyy-i Mustafa, sirr-i mən ərəf
حققه عين اليقين٫ كوفره ايشتيباه Həqqə eyn əl-yəqin, küfrə iştibah

لامكان مولكونده گنج-ى عيززتن Laməkan mülkündə gənc-i izzətən
كورسويه لاييقن٫ عرشه زينتن Kürsüyə layiqən, ərşə zinətən
قلمه قوووتن٫ لؤوحه سرخطن Qələmə quvvətən, lövhə sərxətən
جبراييل اوستادى٫ مورشيدن بالله Cəbrayıl ustadı, mürşidən billah

سهمين لرزه سالدى عرش-ى كئيوانا Səhmin lərzə saldı ərş-i keyvana
ذوالفقارين رؤونق وئردى ايمانا Zülfəqar'ın rövnəq verdi imana
ياندى آتشكده٬ سيندى بوتخانا Yandı atəşkədə, sındı butxana
ملك تحسين ائتدى٫ حق احسن الله Mələk təhsin etdi Həq əhsən allah

Tuesday, June 06, 2006



گون گدی زردی قالدی
ال گدی گردی قالدی

اپمه دیم آلا گزدن
یورگمده دردی قالدی



ننه- طهماسب نجفی

ننم منه ننی دوتار
دائم خفته بیدار یاتار
گر آغلاسام عزا دوتار
چارسی بی چاره ننه

اَل اُیسنه قوجاقوندا
اُننّی نینگ قراقوندا
آغ ممنگ اُغلونگ آغزوندا
مهر محبّتلی ننه

اُبیمار اُلسانگ تاب اِدمز
اُگجه اوخویا گدمز
خوب پرستاردور ویل ادمز
دائماً پرستار ننه

خوش بویونگ دوتار مشاموم
سن قویدوگونگ اسم-و ناموم
اُورگدیگلینگ حق-ي سلاموم
ازل گوندن استاد ننه

گجه یاری لای لای چالور
اَل قویار لبینگه گِلور
بیماراُلسانگ درمان بولور
اُدرد لره درمان ننه

باغلار دالونا یول گِدر
اُرغیبدن حذر اِدر
سود ِوِریب شاداب اِدر
َلبَلرِ شاداب اِدَن ننه

هر ساعته بیر یردیم
حق النیدن آزردیم
من طهماز افسرده یم
صد واویلا فریاد ننه

شاعر: طهماسب نجفی



سوروش قَرَه داغدان -میرزا مأذون قشقایی

مایل اُولما شمعِنگ روشن اوزونه
دوستونی یاندوران اوتا سالاندر

گوزنگ سالما گوَزللَرینگ گوزنَه
ناز-و غَمزَه لَری جانونگ آلاندر

گَل منَدن احوال آل روزگار دَردی
من چَگمیشم هجران دردی، یار دردی

سوروش قَرَه داغ´دان چگمیش قار دردی
خوبلارونان سودا اِدَمِِگ قاشی کمانلار

تلخ اِدَر اوقاتونگ شیرین زبانلار
کمان اِدَر بِلنِگ قاشی کمانلار

مَندَن سیزَه زنهار اولسون جوانلار
اینچیه بَلِه بِل باقلاماگ قلاندر

قان اِدَر باغریگی مژگان-ي خنجَری
آپارور صبریگی نارِ-ي نوبَری

عطرِ-ي دماغ اِدمَه زلفِ-ي عنبری
تارِ-ي زلفی صَرّافلی ایلاندر

اگر عارِفِسَنگ دوسمَه کَمَندَه
سالوب عارِ فَلری زنجیَره٬ بَنده

اَل دَیمَه زلفونا دوشمَه کَمَندَه
بیر زلفی عقربدر٬ بیری ایلاندر

قشنگ قِزِنگ سَودیگینیدَه صفا وار
صفاواردر، بلاواردر، جفا واردر

مأذون دِسَه شوخ گوزَلَده وفا وار
اِینانمایونگ شاعر سوزی یالاندر

شاعر: میرزا مأذون قشقایی



طهماسب نجفی- بهارا باخ٬ بهارا

باخ بو گلا باخ بو قشنگ بهارا
شکر الله دنیا اُلموش گلارا

یازّی سبزه خرم گل بی شمارا
حق نعمتی بهارا باخ٬ بهارا

خوشا اُ دل گلا وارودور نسبت
بو بهار چاقوندا ایلیه عشرت

خوشا گوینی که واری یار-ي باعزّت
گل عطریندن بهارا باخ٬ بهارا

قدرت-ي الهی دنیا گلستان
گل آچولموش در-و دشت-و بیابان

خوشا دلی که واری یار-ي مهربان
بی وفا یار بهارا باخ٬ بهارا

داغلار تمام یک رنگ اُلموش سبزه پوش
دشت-و چمن باغ بهار٬ گوش به گوش

گل عشقیدن بلبل مغرور-و مدهوش
صوت بلبل بهارا باخ٬ بهارا

چایلار کمی تمام اُلموش سبزه زار
بهار فصلی گوینوم اُلموش بی قرار

شکرونگ اُلسون اُ کریم-ي کردگار
حق لطفوندان بهارا باخ٬ بهارا

گلّار تمام آغ و ساری گل اندک
باغلا ر ایچی آچو لمو شد ورگل پیچیک

گل-و سنبل گيموش بنفشه کونیگ
بو رنگ به رنگ بهار را باخ٬ بهارا

حق یولوندا گوینوم اُلموش پروانا
تا یانماسا قبول ادمروز ویرِ انا

گونگول مایل اُلما باغ بستانا
عمر فانی بهارا باخ٬ بهارا

منیم گونیوم بهاری تازا اُلماز
گدی عمرفانی هِیچ گِری گَلمز

نچون گُرنگ قره داغلار قوجالماز
قوجالماز داغ بهارا باخ٬ بهارا

بلبل اُلموش شیدا گلّار مشتاقی
همیشه غمگیندور دلبریم باغی

منیم گوینوم اُلموش حسرت اُتاقی
دیر طهماز بهارا باخ٬ بهارا

شاعر:طهماسب نجفی

Friday, January 27, 2006



قطعه های برگزيده از شعر تيمور گردانی
کوه سرخ کوهی واقع در جنوب منطقه تنگ چوگان کازرون

ددم الله کوه سرخ داغ کمهر و کاکاندان اوجدادور
امجگله سوينگ اشکفت طاق بستاندان اوجادور

کوه سرخ پياگاهلرنگنه دها تفنگ تاقلاماز
گچلرنگ پرکلاماز پازانلارنگ باقلاماز

سنه باخنده اوگينلار گنه يادمه ديشيلار
چاره يوخوم اه چکيرم ايکی گزلرده جوشيلار

Monday, January 23, 2006



زندگی نامه یک شاعر گمنام ترک, از ایل قشقایی
شاعر طهماسب نجفی


شاعر طهماسب نجفی از طایفه علمدارلو تیره قادرلو در یکی از سیه چادرهای عشایری چشم به جهان گشود و مشکلات عمده ای به استقبالش آمدند و به او مجال ندادند که یک ماه بیشتر در مکتب مطالعه کند. او در جوانی سختی های فراوانی را تحمل کرد و از ابتدای جوانی خود ذوق شاعری داشت و محتوای بیشتر اشعارش گلایه از روزگار خویش بود. او در یکی از روستاهای شهرستان آباده زندگی می کند و یکی از هزاران شاعر گمنام و فقیر محسوب می شود و در آرزوی فرشته ای برای منتشر کردن کتابش زنده است .

چندی از اشعار شاعر

شاعر بعد از مرگ یکی از مردان ایل، قاسمعلی قادری (پدرمجید قادری (طراح وبلاگ)) در سال 1368متاثر شده واشعاری به این مضمون می سراید

بیرحم فلگ
روزگار بیرحم

بی رحم فلگ رحمينگ نولموش
چراغومی ائدينگ خاموش

خبر گلدی قاسم اولموش
گينم اوسی غمگين اولدی

فلگ سينسنگ چرخينگ واری
غمی ائدينگ غم سرباری

يتيم ائدينگ اوشاقلاری
گينم اوسی غمگين اولدی

بیرحم اجل نيلدينگ سن
اصفهانا دودونگ ماتم

قاقاسوما گيديردينگ کفن
دلسوز ياری کفن اولدی

گزدينگ نئچه بيمارستان
دردينگه اولمادی درمان

چوخ تزيدی دولدی پيمان
زندگانلوگدان سير ائله دونگ

تقدير يازموش سنه بئله
اوشاقلارونگ يتيم اولا

او چاقورونگ لئيلا گله
لئيلا گونی يامان اولدی

ويران اولسونگ فلگ مولکی
لئيلا غمی اولدی ايکی

قبرستانا گلدم هردم
اوقورام سوره-ی الحمد

جنت باغی سبزه خرم
سنه منزل مکان اولدی

بوبولبولودونگ, اوچدونگ گولدان
شيرين آدونگ دوشدی ديلدن

دير طهماز بوفاميلن
قاسم دردی بيزه قالی

Friday, January 20, 2006



يار گلدي

شاعر: مجيد قادري

ايمان گلدي, جان گلدي
ليلي-ي دوران گلدي

بهار گلدي, گول گلدي
گول ايچي بولبول گلدي

مجنون'ا ليلي گلدي
اوز عيشقينَه يول بولي

بوگون شادان اولموشام
شاه-ي دوران اولموشام

يارو بوگون گورموشام
گنه جوان اولموشام



عئشق

شاعر: مجید قادری


بوگون تویدا من ٌاورقادوم بیر قیزه
قاشی آیدور, گوزی بنگزه ر اولوزا

اورگ جوشموش, عئشق اتوینان قّْی یانا
دیوانایام, دیوانایام, دیوانا

اوز دونریب باش قویموشام من داغا
قوناقلوق یولوینان گئده گ بو باغا

لب قویام لبینگه, دوداغ دوداغا
سورام لبلرینگ اولام قوربانونگ

من عاشوقام, هچ بیلمیره م جام-ی جم
ذلیل ائدینگ چک بیلم بار-ی غم

Thursday, December 30, 2004


POETRY:Mazun

Mazun (Ma'zun, also pronounced as Mazen or Ma'zen) was the takhalos, or pen name, of Mohammed Ibrahim, a poet who lived in the nineteenth-century Fars region, in south central Iran.

He is generally considered to be the best-known and loved Qashqai poet.

Mazun was born around 1830 into a Sadat patrilineage called the Sheikh Habili (Haabili), who were originally Luri-speaking and came from the western part of the Fars region, called Kohgiluyeh. Sadat (Sadaat, pl. of seyed) are lineages who trace their ancestry to Prophet Mohammad. His mother was a Qashqai Turk, from the Qaderlu section (subtribe) of the Amaleh tribe of the Qashqai tribal confederacy. Luri dialect(s) in Fars is (are) close to the local dialect(s) of Persian (Farsi) spoken in the region.

A. Shiva, 2002

The Sheikh Haabili men were among the literate people of the region, and some worked as scribes (mirzas) for Qashqai tribal khans (leaders), keeping records and accounts, teaching the khans' children, and reciting poetry. Some Sheikh Haabili men were diviners, or wrote prayers to be carried, among other things, for healing or warding off the evil eye.

Mazun was raised to follow in the occupation of being a mirza in the region. He undertook Islamic and Arabic studies, learned Turkish, Persian, and Luri poetry. As a young man he worked for a leader of the Dareshori (one of the main tribes of the Qashqai). Later, as a reciter of the Shahnameh (Book of Kings), he joined a relative in the camp of Mohammad Quli Khan, the ilkhan (paramount leader) (ruled c. 1852-67) of the Qashqai. The Shahnameh, the epic poetry of Ferdowsi (c. 920-1020) is in Persian, and much admired by the tribal people of the region, no matter what their primary language.

It is believed that Mazun began composing his own poetry at this time under Mahzon (which translates as "Sad") as his pen name. He became critical of the ilkhan, and this was reflected in his poetry. He moved to the camps of other khans as the years progressed, writing poetry that criticized some and supported others as they competed for power in the region. He was supportive of the rebellious khans and those khans who were more supported by the people. He was also supportive of those leaders who were especially interested in poetry. It is said that after witnessing Mazun's poetic improvisatory talents, a governor-prince gave him the pen name Mazun ("Permitted"), and the permission to criticize anybody he wants in his poems.

Late in his life Mazun lived for a time in the village of Dokohak, near Shiraz, close to some of his relatives and the annual migratory routes of some of the Qashqai tribes. He died around 1914 and was buried in the yard of the tomb of Saint Shahzadeh Mansour in Shiraz.

Most of Mazun's poems are composed in Qashqai Turkish, though some are in Persian and a few are in a Luri dialect of the region, which is similar to Persian. He has also composed bi-lingual poetry.

The Qashqai highly regard Mazun’s poetic talents, not only in their Turki (Turkish) language, but also in Persian and Luri. A famous narrative describes him in Shiraz trying to enter a gathering of poets in the presence of the governor. The guards seeing his “Turk” or nomadic-tribal look prevent him to enter. He, then, on the spot, improvises a poem in Persian and sends it to the governor. His poem outshines those composed by the other poets describing the gathering. He is then invited to enter and treated appropriately by the governor.

Qazals

Mazun's most well-loved poems are his qazals (ghazals). These could be called love lyrics (or love songs, or sonnets), usually made up of between eight to fourteen lines, with two hemistiches per line.

Qazal is a form of love poetry chosen by many poets composing in Arabic, Persian, Turkish, Urdu and other vernacular languages of Muslims over more than a millennium.

Mazun's qazals are influenced by several interrelated poetic or poetic-musical traditions: Sufi poetry, in Persian and Turkish (and Arabic, indirectly, if not directly), Turkish folk love songs; and the poetry of itinerant minstrels singing in Turkish ("ashiq," “aashiq” or "ashuq"- "one who is in love").

The key influence in many of the qazals selected and translated here is Sufi poetry.

Sufism may be very broadly, and perhaps controversially, defined as the mystical branch of Islam. Muslims, like believers of all world religions, have expressed great diversity of religious ideas and practices across space and time. Such diversity is also representative of those who are regarded as Sufi Muslims.

Risking overgeneralization, one could say that Sufis value inner or hidden meanings of sacred texts. They also view love as the essence of the relationship between the believers and the God, and stress on a morality imbued with good-natured-ness. The use of poetry, chants, music, and body movements, to enhance sensibilities and concentration, was a central feature of Sufi practices.

Sufis do trace their origins back to the Quran and the Traditions of the Prophet. It is said that the Prophet instructed his son-in-law, H. Ali, in the inner truths of his mysticism. Shia thought and Sufism share an emphasis on the hidden meaning of texts and veneration of H. Ali.

By the ninth century, what had originally been informal teacher-student relationships formalized with the institutionalization of Sufi orders. By the thirteenth and fourteenth centuries Sufi ideas, idioms, institutions and practices expanded, and were communicated in all regions and by all classes throughout the Muslim populations in the Afro-Eurasian landmass.

Sufi ideas and institutions, similar to the larger Islamic faith that they were part of, were cosmopolitan. Communication among many peoples of various ethnic and linguistic backgrounds became possible through institutionalization of Sufi discourses, practices, and orders. Such ideas and values were also communicated to the larger population, including those who were not members of Sufi groups.

Multiculturalism

A main aspect of Mazun's poetry is the complexity of his poetic sources or influences and the multiculturalism of his poetry. His love poetry works like a bridge between various intermingling and changing Turkic and non-Turkic cultural and poetic "traditions."

Mazun’s poems reflect, and are part of a larger historical multi-lingual and multi-cultural poetic discursive universe that stretches back to over a millennium, to such great Sufi poets as Attar (d. c. 1230) and Rumi (d. c. 1273), who wrote in Persian, or ibn Farid (d. c. 1234), who composed in Arabic. Other famous contributors to this multi-faceted and changing poetic discursive universe were Sadi, (Sa’di, c. 1213-1293) and Hafiz (Hafez, d. c. 1389), who both composed in Persian, were from Shiraz, and are buried there.

In the fourteenth century Turkish became another major linguistic medium of Sufi poetic expression. This occurred in Anatolia and in Central Asia. Some elements of Mazun’s poetry are reminder of the great Sufi poet Yunus Emre (d. c. 1320), of Anatolia. His poetry, like some of Mazun’s, employs and integrats simple wording as well as classical prosody, and succeeds in bridging the local Turkish communities to larger multi-lingual and cosmopolitan poetic discursive world.

Another famous poet of this tradition is Nasimi (c. 1369-1417), whose mystical poetry were philosophical as well as a poetry of protest. He wrote in Turki, Persian and Arabic.

A. Shiva, 2002

Qashqai poetic culture of the Mazun’s time included various Turkic poetic traditions--such as songs related to the story of Koruglu, the love story of Karam and Asli, and poems by poets Fuzuli, and Shah Khota.

The first Saffavid king, Shah Ismail (c. 1503- 1524), also noun with his poetic name Shah Khota, was a leader of a Sufi order. Among the reasons that attracted many Turkic-speaking pastoral-nomadic tribal groups in Azerbaijan and Anatolia to him was his poetry.

The Qashqai developed into a large tribal confederacy in the nineteenth century by groups coming from different tribal backgrounds, some from the original supporters of the Saffavids.

Muhammad Fuzuli (c. 1498-1556) was from to the Turkic tribe of Bayat. It was a large nomadic tribal group that entered western Asia from Central Asia and scattered over many areas in the Middle East, Anatolia and the Caucasus during the tenth and the eleventh centuries, including in Fars. Fuzuli’s family had long been settled town-dwellers in present-day southern Iraq. At his time the area became part of the Saffavid State headed by Shah Ismail. Later, in 1534, it became a part of the Ottoman Empire. Fuzuli wrote in Turkic, Persian and Arabic.

Fuzuli’s poems, like Mazun’s, though rely on Persianized terminology, provide a cultural and linguist bridge to the larger Islamic literary world for the Tukic speaking masses. Fuzuli's poetry was admired by the Qashqai of Mazun's time.

The later Saffavid kings tried to suppress Sufism, particularly among the Shia population of their empire. Sufi ideas and values and discursive imageries, however, continued among the larger population. And, "Philosophical Sufism or Gnosticism" (erfan, erfaan), continued to be valued among the society's intellectual elite who were not necessarily members of any Sufi group that survived the Saffavids and their ulama's rule. Mazun's Sufi poetry is an example of the continuation of a poetic-philosophical Sufism that reaches to, and is communicated by, the masses, and is imbued with images from their ordinary every-day life.

Part of the Turkic oral poetic-musical tradition are folk love songs and those passed along by the ashiqs. Ashiqs are Turkish-speaking musician-singer-poets who lived and moved mainly in Anatolia and Azerbaijan, but also to some extent among other groups such as the Qashqai in southern Iran.

The Qashqai is made up of the Turkic-speaking tribal groups that lived in Fars before the sixteenth century as well as those who came to Fars in the coming centuries, up to the nineteenth.

There is also the influence of the poetries in non-Turkic-speaking languages, by groups who joined the Qashqai and became Turk (like the Sheikh Habili). Besides the Lur groups, groups of the Arab, Kurd, Lak, and Tajik (Persian-speaking), and Baluch ethnic backgrounds have also joined the Qashqai.

Folk love poems in the form of "do-beyti" (two-liner or "quatrain" - four hemistiches per the two line) in Luri is another genre of poetry that is highly valued in Fars. They are also understood and appreciated by the region's Persian and Turki speakers. Though Mazun's love poems are in the qazal form. influences could be of Luri do-beytis.

Qashqai poetic arts, like its woven arts, are rich and complex; they are products of centuries of intermingling of the creative endeavors of various individuals and communities.

One important aspect of Mazun's poetry is its contribution to the communication of Sufi ideas, values, sensibilities and imageries among the Qashqai population in conditions of lack of Sufi organizations (orders, brotherhoods or confraternities).

Mazun was not, as far as I know, a member of any particular Sufi group. In contrast to some other parts of Iran, or the larger region of the Middle East, North Africa and Central Asia, where Sufi sheiks did, or still have institutionalized relations with tribal populations, nineteenth century Sufi brotherhoods and sheikhs in Fars did not have such bonds with the Qashqai. In his poetry, Mazun, however, does describe himself as qalandar (a "rebellious" type of Sufi), and an aref (a "Gnostic Sufi").

Many any of Mazun's poems are Sufi-like in their terminology and imagery. Some are more manifestly spiritual in content, some are more ambiguous, or combine the spiritual and sensual love. He has a large number of plain sensual qazals, that seem to be composed from a male perspective for a male audience, particularly males of wealth and status ("aqalar"). He also has some historical-narrative poems, and advice-like poems.

I one respect, the overlapping strains of Sufi, folk love, and ashiq Turkic poetry can be considered a single literary and cultural milieu. They language of communication was Turkish, the media of communication was mainly oral (some Qashqai people had hand-written copies of Turkish and Persian poetry). The songs and poems were communicated among the members of the same community, and they were about love.

Copyright © 2002-2003 Qashqai.net, All Rights Reserved. Contact info@qashqai.net.

Sunday, December 26, 2004


www.orkut.comاوركوت`داكى قاشقاىلار -


Ghashghaei Tribe (31 members)
This community is hoped to be a communication line between all ghashghaei tribe's people lived in everywhere.we are the best in iran. don't give up us.we must be united god bless you.


Ghashghaei (38 members)
This the Community of Ghashghaei Peoples in the world


Ghashghaei Groups (17 members)
A place for Yahoo! Messenger users, around the world. Special Iranians.


Qashqai (17 members)
one of the famous iranian tribe who live in south of iran .


GHashghayee community (6 members)
"GHASHGHAYE COMMUNITY OF IRAN"

Monday, August 23, 2004



تبريک به «ماذون» - از نشريه دان «اولدوزو»


توضيح: در نوشته زير همه جا به جاى "ترك زبان" مىبايد تعبير "ترك" بكار رود. زبان تركى زبان ملى خلق ترك در ايران است. ايل قشقائى٬ اتحاديه اى از طوائف تركى در جنوب ايران و بخشى از خلق ترك در ايران است. زبانى كه اين گروه و ديگر تركان ساكن شمال غرب ايران به آن تكلم مىكنند٬ هر دو متعلق به گروه لهجه هاى آذربايجانى زبان تركى ايرانى و يا تركى آذرى است. خلق ترك در ايران خواستار رسمى شدن زبان تركى و انجام اصلاحات لازمه در قانون اساسى در اين راستا مىباشد. (وئبلاگ ماذون)


دان اولدوزو- ١٣٧٩نجو ايلين آبان و آذر آيلارى٬ ٤ ونجو سايى.


اولين شماره ماهنامه تركى-فارسى ماذون در آذر ماه ١٣٧٩ به همت دانشجويان ترك زبان قشقايى در دانشگاه صنعتى اصفهان منتشر شد. در اولين شماره اين نشريه كه به مدير مسئولى و سردبيرى آقاى ناصر محمدى از دانشجويان كارشناسى ارشد منتشر شده است موضوعات زير به چشم مىخورد: سرمقاله٬ شرح حال ماذون٬ سابقه تاريخى ايل قشقائى٬ شعرى از ابوالقاسم نباتى٬ ....


اگرچه اين اولين شماره و اولين كار دانشجويان هموطن ترك زبان قشقائى مىباشد٬ ولى مطالب جالب و قابل توجهى در آن ديده مىشود. در قسمتى از سرمقاله اين نشريه كه به قلم آقاى ناصر محمدى است چنين مىخوانيم: زبان ايل قشقائى شعبه اى از زبان تركى است كه به زبان تركى آذرى شباهت نزديك دارد. در بعضى موارد چنان مشابهت و وجه اشتراك نزديك ميان زبان آذرى و زبان قشقائى و زندگى مردم اين دو قوم٬ در فرهنگ و ادب و آداب و رسوم و در جهات گوناگون زندگى وجود دارد كه هر گونه شبهه در اين مورد كه ايل قشقائى از آذربايجان به جنوب آمده از ميان مىرود.


آنچه كه از متن اين نشريه دريافت مىشود همت دانشجويان ترك زبان قشقائى در پاسداشت زبان و اصيل و مادرى خود در كنار زبان رسمى كشورمان ايران دارد. فرآيند برگشت و احترام به زبان مادرى و شيرين تركى از سوى دانشجويان ترك زبان كه از سالها پيش در دانشگاههاى كشور آغاز شده اينك با انتشار نشريه هاى دانشجوئى وارد مرحله جديدترى مىشود. اين دانشجويان در عين احترام به وحدت ملى٬ تماميت ارضى٬ قانون اساسى و زبان رسمى كشورمان فارسى٬ با تمسك به اصول ١٥ و ١٩ قانون اساسى سعى در زنده نگهداشتن زبان و فرهنگ ملى خود دارند.


اگرچه دست اندركاران نشريه دانشجوئى دان اولدوزو علاقمند به ادغام دو نشريه ماذون و دان اولدوزو و انتشار پربار آن از سوى همه دانشجويان ترك زبان مىباشند٬ اما بهر حال ارج وافرى به زحمات دوستان قشقائى خود قائل بوده و براى همه آنها آرزوى موفقيت و پيروزى دارند و اميدوارند كه روند رو به رشد بازگشت به خويشتن اصيل خود منجر به وحدت و اخوت هر چه بيشتر هموطنان ترك ايران بشود. ما دست دوستى به سوى اين سوستان دراز كرده و در همه كارهاى فرهنگى انتظار مساعدت و همكارى اين عزيزان را داريم. نكته اى كه در اين مورد نبايستى فراموش كرد مساعدت و همكارى قابل توجه مسئولين دانشگاه صنعتى اصفهان با نشريه هاى دانشجوئى بويژه ترك زبان مىباشد. در اينجا بر خود فرض مىدانيم از همه اين عزيزان از صميم دل تشكر و سپاسگزارى نماييم.

Tuesday, July 27, 2004



ماذون سؤزو٬ دئمه يينه ن توكه نمه ز


سؤزوموز


قوشقوسوز (شوبهه سيز) ماذون قاشقاى٬ اون دوققوزونجو يوز ايل تورك قوشوغونون (شئعرينين) ان سئچگين سيمالاريندان بيريدير. اونون حاققيندا اؤنجه لرى سؤزوموزده بير يازى يازميشديم. ايندى ايسه اثرلريندن بير نئچه اؤرنه يى- تورك كولتور و شئعرينين بو پارلاق سيماسي و ياپيتلارينى تانيتماق اوچون آچديغيم ماذون- توركجه وئبلاگيندان- سونورام. آدى گئچه ن وئبلاگدا ماذون`ون قوشوقلاري٬ هر ايكى لاتين و عرب كؤكلو تورك اليفباسيندا – بير نئچه غزلينين اينگيليزجه چئويريسى ايله بيرليكده- وئريلمكده دير.


شئعرلرده كى "غنه ن-نون غنه"نى گؤسته رمك اوچون لاتين اليفباسيندا ñ ايشارتيندن يارارلانديم. گئچميشده ڭ ايله گؤسته ريله ن بو سس٬ چاغداش عرب كؤكلو تورك اليفباسيندا "نگ" بيچيمينده گؤسته ريلير. منجه آذربايجان جومهورييتينده قبول اولونان بوگونكو لاتين اليفبانين اسكيكليكلريندن بيرى٬ ائله بو سسين گؤسته ريلمه مه سيدير. حالبو كى ñ سسى٬ ان اسكى و اسكى توركجه٬ حتتا سومئر كيمى پروتوتورك ديللرده٬ هابئله تورك ادبى و كيلاسيك متينلرده و آذربايجان توركجه سينين بير چوخ چاغداش لهجه سينده ايشله ديلير. (ايران`ين گونئينده قاشقاى٬ گونئى آذربايجان`ين ساوه و سولدوز٬ قوزئى آذربايجان`ين قازاخ٬ قاراباغ٬ گنجه٬ آيريم٬ نوخا٬ زاقاتالا٬ قاخ٬... و خوراسان`ين سرولايت٬ بام صفى آباد٬ جلگه رخ٬ گريوان٬ بجنورد٬ جوين جغتا٬.... لهجه لرينده). ييرمينجى يوز ايلين باشلاريندا قوزئى آذربايجان`دا قبول اولونان لاتين اليفباسيندا دا بو سس نظرده آلينميش و اليفبايا داخيل ائديلميشدى. بوتون بو دئييله نلره گؤره٬ ان اسكى و اسكى توركجه متينلرين يازيب اوخوماسى و تورك ديلينين ايران و آذربايجان`داكى چاغداش لهجه لرينده يارانان ادبى و فولكلور ياپيتلارينين ثبت و اوخونوشونو آسانلاشديرماق و دقيقله شديرمك اوچون٬ ñ نين موطلق شكيلده تورك لاتين اليفباسينا آرتيريلماسى گره كير.
-----------------


ماذون قشقايى بى گمان يكى از برجسته ترين سيماهاى شعر تركى قرن نوزده است. در باره وى قبلا نوشته اى در سؤزوموز درج كرده بودم. اكنون نيز نمونه هايى از اشعار ماذون را از وبلاگ ماذون- توركجه٬ وئبلاگى براى معرفى و درج آثار اين سيماى برجسته فرهنگ و شعر تركى٬ مى آورم. در اين وبلاگ سروده هاى وى به هر دو خط عربى تركى و لاتينى تركى همران با ترجمه انگليسى برخى از غزليات او داده مىشود.


براى نشان دادن نون غنه –نگ- اشعار در الفباى لاتينى از ñ استفاده نموده ام. نون غنه كه در سابق به شكل ڭ نشان داده مىشد در الفباى معاصر عربى تركى به شكل "نگ" نشان داده مىشود. به نظر من يكى از نواقص خط لاتينى تركى پذيرفته شده در جمهورى آذربايجان٬ همين نبود حرفى براى نون غنه است. در حاليكه نون غنه علاوه بر تركى باستان و تركى قديم٬ حتى در زبانهاى پروتوتركى مثل سومر و متون ادبى و كلاسيك تركى٬ در بسيارى از لهجه هاى معاصر تركى آذرى٬ هم در لهجه هاى آذربايجانى (در جنوب ايران در لهجه هاى قشقايى٬ در آذربايجان جنوبى در سولدوز٬ در ساوه٬ در آذربايجان شمالى در قازاخ٬ قاراباغ٬ گنجه٬ آيريم٬ نوخا٬ زاقاتالا٬ قاخ٬...)٬ و هم در لهجه هاى خراسانى زبان تركى (سرولايت٬ بام صفى آباد٬ جلگه رخ٬ گريوان٬ بجنورد٬ جوين جغتا٬....) موجود است. در اوايل قرن بيستم در الفباى لاتينى پذيرفته شده در جمهورى آذربايجان نيز٬ نون غنه با اشارتى جداگانه گنجانده شده بود. بنابراين هم به لحاظ تسهيل امر خواندن و نوشتن متون تركى باستان و قديم٬ نيز متون ادبى و كلاسيك تركى و هم ثبت و قرائت آثار ادبى و فولكلوريك به لهجه هاى معاصر زبان تركى (ساوه٬ سولدوز٬ قشقايى٬ خراسانى٬ در آذربايجان شمالى....) مطلقا مى بايست كه حرف ñبه الفباى لاتينى تركى افزوده شود.

Sunday, July 18, 2004



بيلمم نه يم!؟ Bilməm nəyəm


ديلبر بئله بيزدن آپاريب آرام٬
Dilbər belə bizdən aparıb aram
بيلمه نم ديل نه دير؟ ديل-ى آرام نه دير؟
Bilmənəm dil nədir, dil-i aram nədir
بئله مست-ى عئشق اولموشام آنگلامام
Belə məst-i eşq olmuşam añlamam
ساقى نه دير؟ شراب نه دير؟ جام نه دير؟
Saqi nədir, şarab nədir, cam nədir

بيلمم نه يم٬ يا نه ايديم ازلدن؟
Bilməm nəyəm, ya nə idim əzəldən
يا نه اولاسىيام چيخام بو حالدان؟
Ya nə olasıyam çıxam bu haldan
چكيب گتيرديلر نئچچه محلدن
Çəkib gətirdilər neççə məhəldən
هئچ بيلمه ديم مطلب نه دير؟ كام نه دير؟
Heç bilmədim mətləb nədir, kam nədir

من گلمه ديم ناقيل اولام ياوه گو
Mən gəlmədim naqil olam yavəgu
من گلميشم تشخيص وئره م مو به مو
Mən gəlmişəm təşxis verəm mu be mu
تا جان واريم دوست كويوندا چكم هو
Ta can varım, Dost kuyunda çəkəm Hu
دييه م ديرليك نه دير؟ ننگ-و نام نه دير؟
Diyəm dirlik nədir, nəng-u nam nədir

من گلديم گؤيزدم گولزار-ى عئشقى
Mən gəldim göyəzdəm gülzar-i eşqi
گلمه ديم باغلايام بازار-ى عئشقى
Gəlmədim bağlayam bazar-i eşqi
دئيينگ او كى ائده ر اينكار-ى عئشقى٫
Deyiñ o ki edər inkar-i eşqi
پس بيزى جوشدوران زير-و بم نه دير؟
Pəs bizi coşduran zir-u bəm nədir

من گلمه ديم بو دونيانى ائو ائده م
Mən gəlmədim bu dünyanı ev edəm
عدمدن گلميشم٬ اولاسيم عدم
Ədəmdən gəlmişəm, olasım ədəm
مست گلميشم٫ مست اولاسيم٫ مست گئده م٫
Məst gəlmişəm, məst olasım, məst gedəm
تا بيلمه يم شربت نه دير؟ سم نه دير؟
Ta bilməyəm şərbət nədir, səm ndəir

من گلمه ديم ماييل اولام هر گوله
Mən gəlmədim mayil olam hər gülə
من گلميشم بولبول اولام بير گوله
Mən gəlmişəm bülbül olam bir gülə
باغبان بيجا هايهو ائده ر غولغوله٫
Bağban bica hayhu edər qulqulə
بولبول بيلمز قفس نه دير؟ دام نه دير؟
Bülbül bilməz qəfəs nədir, dam nədir

من گلمه ديم غوصصه يييه م٬ غم يييه م
Mən gəlmədim qüssə yiyəm, qəm yiyəm
من گلميشم همى چالام٬ هم دييه م
Mən gəlmişəm həmi çalam, həm diyəm
نادان دئييلم٫ غم يوكوندن خم يييه م٫
Nadan deyiləm, qəm yükündən xəm yiyəm
ماذون دييه ر٫ غوصصه نه دير؟ غم نه دير؟
Ma'zun diyər, qüssə nədir, qəm nədir


I Don't Know What I Am

The beloved has stolen my peace away,
I can’t tell a heart from a heart at peace.
I became so drunk with love that I can’t tell
the saaghi (cup-bearer), from the win or the cup.

I don’t know what I am, or what I was in pre-eternity.
or, even whether I want to leave this state.
I was pushed and pulled here from many places,
not knowing the reason, not knowing the purpose.

I didn’t come to talk nonsense—
I came to distinguish between details.
I will cry Hu (He) in the beloved’s neighborhood till I die.
I say: “What is life? What is honor and disgrace?”

I’ve come to tend the garden of love,
not to close love’s bazaar.
Tell the one who denies love:
“What is it that welds us together from top to bottom?”

I haven’t come to make this world my home.
I’ve come from nothingness and will go back to nothingness.
I’ve come drunk, to become drunk, and leave drunk,
so that I can’t tell sherbet from poison.

I haven’t come to love every flower,
But to become the nightingale of a single flower.
The gardener roars and bellows in vain.
The nightingale doesn’t know a cage or a trap.

I haven’t come to be sad and melancholic—
I’ve come to play music and to sing.
I’m too smart to bend under the weight of sorrow.
Mazun says: “What is sadness, and what is grief?”



هر نه وار٬ عئشقده دير Hər nə var eşqdədir


پروانه يم يار اوزونده چيراغا
Pərvanəyəm yar üzündə çırağa
جانا يئته ن الووودور٬ داهى هيچ
Cana yetən əlovudur, dahi heç
سؤكسه لر جسديم باشدان آياغا
Söksələr cəsədim başdan ayağa
بند به بنديم٬ عئشق اودودور٬ داهى هيچ
Bənd be bəndim eşq odudur, dahi heç

الست ربكم طبلين چالاندا
Ələstə rəbbikum təblin çalanda
دوست-و دوشمن ايمتحانى قيلاندا
Dost-u düşmən imtihanı qılanda
دوست سوال ائده نده٬ جاواب آلاندا
Dost sual edəndə, cavab alanda
بيان ائتديم عئشق آدينى٬ داهى هيچ
Bəyan etdim eşq adını, dahi heç

بيرى ظولمت سئويب٬ بيرى ايشيقدادير
Biri zülmət sevib, biri ışıqdadır
بيرى دونيا دوتماق اوچون مشقده دير
Biri dünya tutmaq üçün məşqdədir
هامى پوچدور٬ هر نه واردير عئشقده دير
Hamı puçdur, hər nə vardır eşqdədir
بو دونيا هئچ٬ سولطانى هئچ٬ شاهى هئچ
Bu dünya heç, sultanı heç, şahı heç

هانسى سولطان تختى گئتمه دى بادا؟
Hansı sultan təxti getmədi bada
هانسى عاشيق اولدو٬ اؤله آدى دونيادا
Hansı aşiq oldu, ölə adı dünyada
آتام رحمت اولسون٬ دئردى اوستادا
Atam rəhmət olsun, derdi ustada
اوغلوما درس-ى عئشق اؤرگه ت٬ داهى هئچ
Oğluma dərs-i eşqi örgət, dahi heç

باخينگ نجدينگ توپراغينا٬ داشينا
Baxıñ Nəcd'iñ toprağına, daşına
ياس توتوب مجنونونگ گؤزو ياشينا
Yas tutub Məcnun'uñ gözü yaşına
ميسكين ماذون اؤلسه٬ قبرى داشينا
Miskin Ma'zun ölsə, qəbri daşına
يازينگ: آمان! عئشق ائوىدير٬ داهى هيچ!
Yazıñ: aman! eşq evidir, dahi heç


What Is, Is In Love

I’m a moth circling the light of the beloved’s face.
Give me your soul-nourishing hand, and nothing else.
If my body is cut from head to toe,
Every joint is love’s abode, and nothing else.

When the drum of “Am I not your Lord?” was beaten,
to test the friend from the enemy,
when the Friend asked, He heard His answer:
I said the name of love, and nothing else.
(Carl’s English poetic experiment: I said “trouble!” but that’s love, and nothing else.)

One likes darkness, another is in the light.
Another drills to pile up worldly possessions.
What is, is in love, the rest is futile.
The world is nothing, its sultan and its shah all nothing.

Was there ever a sultan whose throne survived?
Is there a lover in this world whose name will fade?
May God bless my father who told my teacher:
"Teach my son love’s lesson, and nothing else."

Look at the soil and rock of the desert;
they’re mourning Majnun’s tears.
If Mazun dies as a pauper,
write on his tombstone: This is love’s abode. And nothing else.

Saturday, July 17, 2004



واريميش Varımış


من بنا قويماديم چكم بار-ى غم
Mən bəna qoymadım çəkəm bar-i qəm
غم واريميش٬ بو غمخانا واريميش
Qəm varımış, bu qəmxana varımış
مئى ايچمه يه گؤتورمه ديم جام-ى جم
Mey içməyə götürmədim cam-i cəm
مئى واريميش٬ بو مئيخانا واريميش
Mey varımış, bu meyxana varımış
 
دئدى: او كى قويدو عئشقينگ بناسى
Dedi: o ki qoydu eşqiñ bənası
معشوق يانديراسى٬ عاشيق ياناسى
Mə'şuq yandırası, aşiq yanası
قيزيل گول جفاسى٬ بولبول نالاسى
Qızıl gül cəfası, bülbül nalası
شمع واريميش٬ بو پروانا واريميش
Şəm' varımış, bu pərvana varımış
 
بيرينينگ دردى چوخ٬ بيرى دردى آز
Biriniñ dərdi çox, biri dərdi az
بيرى ديل پريشان٬ بيرى ديلنواز
Biri dil pərişan, biri dilnəvaz
مجنون مست-ى عئشق-و لئيلى مست-ى ناز
Məcnun məst-i eşq-u Leyli məs-i naz
داغ واريميش٬ بو ديوانا واريميش
Dağ varımış, bu divana varımış
 
گؤزه للر گؤزلرى مستيميش٬ خونريز
Gözəllər gözləri məstimiş, xunriz
ديلى شكر٬ دوداقلارى شكرريز
Dili şəkər, dodaqları şəkərriz
مئحنت چكن اوغول٬ محببتلى قيز
Mehnət çəkən oğul, məhəbbətli qız
ظاليم آتا٬ بخيل آنا واريميش
Zalim ata, bəxil ana varımış
 
او عيشوه كى رخنه سالير ايمانا
O işvə ki rəxnə salır imana
او تير-ى غمزه كى كار ائيلر جانا
O tir-i qəmzə ki kar eylər cana
نه بير ماذون دؤشو اولموش نيشانا
Nə bir Ma'zun döşü olmuş nişana
تير واريميش٬ بو نيشانا واريميش
Tir varımış, bu nişana varımış


 
Existed
 
I didn’t decide to carry the load of sorrow,
sorrow existed, this house of sorrow also existed.
I didn’t lift the Jam-e Jam to drink wine,
wine existed, this house of wine also was there.
 
It is said: "He who created the house of love,
let the beloved burn and the lover burnt."
The cruelty of the red rose, and the cry of the nightingale—
the candle existed, and this moth also existed.
 
One’s pain is too much, another’s little,
one’s heart is afflicted, another’s smiles.
Majnun is drunk from love, and Layla is drunk from coyness.
The mountain existed and this madman also existed.
 
The eyes of beauties were drunken and murderous.
Her tongue was like sugar, and her lips the confectioner.
The suffering boy and the loving girl existed,
the tyrant father and miser mother were also there.
 
That teasing that breaches faith,
the arrow of coy that pierces the soul,
It was not that Mazun was targeted last night,
the arrow was there and the target was there.

Friday, July 16, 2004



موبارك گئجه Mubarək gecə


موبارك گئجه دير٬ يار مئهمانيمدير
Mubarək gecədir, yar mehmanımdır
اوزانسين بو گئجه٬ سحر اولماسين!
Uzansın bu gecə, səhər olmasın
رؤوشن اوزو شمع-ى شبيستانيمدير
Rövşən üzü şəm-i şəbistanımdır
گونه دئ: چالماسين٬ قمر اولماسين!
Günə de: çalmasın, qəmər olmasın


قارا قاشى كلام الله قافىدير
Qara qaşı kəlamullah qafıdır
قوينو ايچى چين جئيرانين نافىدير
Qoynu içi Çin ceyranın nafıdır
عطر-ى مجليس اوچون٬ زولفو كافىدير
Ətr-i məclis üçün, zülfü kafidir
گولاب سپيلمه سين٬ عنبر اولماسين!
Gülab səpilməsin, ənbər olmasın


موعنبر ساچلارى بوينوم كمندى
Muənbər saçları boynum kəməndi
موعططر زولفلارى عؤمروم پئيوندى
Muəttər zulfları ömrüm peyvəndi
اممه يى كافىدر٬ لبلرى فندى
Əmməyi kafidir ləbləri qəndi
نباتى نئيله رم٬ شكر اولماسين!
Nəbatı neylərəm, şəkər olmasın


اليم گول قوينوندا شاه ليمو تاپدى
Əlim gül qoynunda şah limu tapdı
ائله سان كى سويوز جيگر٬ سو تاپدى
Elə san ki suyuz ciyər, su tapdı
دستنبو ممه نگنن اليم بو تاپدى
Dəstənbu məməñdən əlim bu tapdı
قوى مجليسده نار-ى نوبر اولماسين!
Qoy məclisdə nar-i novbər olmasın


گئچمك اولماز شوخ-و شيرين آهودان
Geçmək olmaz şux-u şirin ahudan
خوش مزاح٬ خوش صؤحبت ٬ خوش گوفتگودان
Xoş məzah, xoş söhbət, xoş goftegudan
قوجوشوب٬ ياتاندا شيرين اوخودان
Qucuşub yatanda şirin uyxudan
اويانماق عقليگه باور اولماسين
Oyanmaq əqliñə bavər olmasın


ديلبريم آرامدير٬ گؤيلوم آرامدير
Dilbərim aramdır, göylüm aramdır
ايشلر دوام تاپدى٬ مرگ توامدير
İşlər davam tapdı, mərg toəmdir
ماذون دئيه ر گئجه گوندوز دوعامدير
Ma'zun deyər gecə gündüz duamdır
جان بىجانان٬ ديل بىدلبر اولماسين!
Can bi canan, dil bi dilbər olmasın


 
A Blessed Night
 
Tonight is a blessed night; the friend is my guest.
May this night be long – I hope dawn never comes.
Her light is the candle of my shabestan. (nightly prayer niche - world of night)
Tell the sun not to rise and the moon not to appear.
 
Her black eyebrow is like the letter qaf of the Quran.
The side of her bosom is fragrant, like the navel of the Chinese musk deer.
(Her breast is fragrant of musk - Her breast is musk sweetened)
For the party's fragrance her hair is enough.
No rose-water should be sprinkled and no ambergris is needed.
 
Her perfumed braid is a lasso around my neck.
Her fragrant hair is grafted onto my life.
The lump sugar of her upper lip is just enough.
Why should I want rock sugar? I have no need for sugar.
 
My hand came upon the fruit of her flowery bosom.
My parched throat had found refreshing.
From her breasts my hands have the scent of muskmelon.
There is no need for pomegranates at this party.
 
I cannot let go of this cheerful sweet gazelle.
This witty, sweet talking, pleasant conversationalist.
Embrace her and surrender to a sweet sleep!
Don't expect her to wake up.
 
My beloved is peaceful, my heart is peaceful.
Things endure, death is persistent.
Mazun says: " I pray day and night,
may no soul be without a darling,
and no heart without a sweetheart."

Thursday, July 15, 2004



درديمىDərdimi


وادى-يى مئحنتده من اولدوم مجنون
Vadi-yi mehnətdə mən oldum Məcnun
كيمه دئيه م بو ديوانا درديمى
Kimə deyəm bu divana dərdimi
يارينگ هيجرانيندان باغريم اولدو خون
Yarıñ hicranından bağrım oldu xun
دئمك اولماز هر نادانا درديمى
Demək olmaz hər nadana dərdimi

او بولبول كى آيرى دوشدو گولوندن
O bülbül ki ayrı düşdü gülündən
داييم ناله چكر هيجران اليندن
Dayim nalə çəkər hicran əlindən
باد-ى صبا زيندانىلر ديليندن
Bad-i Səba zindanilər dilindən
بير بيان ائت: گولوستانا درديمى
Bir bəyan et gülüstana dərdimi

طاقتيم كسيليب٬ آراميم يوخدور
Taqətim kəsilib, aramım yoxdur
خوش دميم گئچيبدير٬ همدميم يوخدور
Xoş dəmim geçibdir, həmdəmim yoxdur
منيم سير سؤزومه محرميم يوخدور
Mənim sir sözümə məhrəmim yoxdur
قوى بيلمه سين هئچ بيگانا درديمى
Qoy bilməsin heç bigana dərdimi

سيرداشيم خئيلىدير٬ سيرداش بولونسا
Sirdaşım xeylidir, sirdaş bulunsa
بير اهل-ى درد٬ ريند-و قللاش بولونسا
Bir əhl-i dərd, rind-u qəllaş bulunsa
بير اوره يى يانان يولداش بولونسا
Bir ürəyi yanan yoldaş bulunsa
يارا دئيه يانا يانا درديمى
Yara deyə yana yana dərdimi

بولبول شووقو گول باغيندان توكنمز
Bülbül şovqu gül bağından tükənməz
عئشقين شورو داماغيندان توكنمز
Eşqin şuru damağımdan tükənməz
ماذون سؤزو٬ دئمه يينن توكنمز
Ma'zun sözü deməyinən tükənməz
گره ك يازام داستان(لار) ا درديمى
Gərək yazam dastan(lar)a dərdimi


My Pain

I became Majnun in the desert of affliction.
Whom could I tell about my crazy pain?
My heart is bleeding because of separation from my friend.
I cannot confide in any foolish person my pain.

That nightingale who was estranged from his flower,
is continuously lamenting loneliness.
Oh zephyr, from prisoner’s tongue,
tell the gardener about my pain.

My patience has reached its limits. I have no peace.
Time of my joy has passed. I have no companion.
There is no confidante for my secrets.
Let no stranger know of my pain.

If a compassionate friend is known.
Tells the beloved of my pain with fervor and passion.

Nightingale’s eagerness for the flower garden never ends.
Enthusiasm for love never goes out of his mind.
Mazun’s complaints never end by telling.
I should write my pain as narratives.

Wednesday, July 14, 2004



عاشيقين مذهبى Aşiqin məzhəbi


سنين اوچون ائيله ديم غوربت ايختييار
Sənin üçün eylədim qurbət ixtiyar
موددتدير اولموشام ائليمدن آيرى
Müddətdir olmuşam elimdən ayrı
گؤز ياشىينان گؤيه رتميشم لاله زار
Gözyaşıynan göyərtmişəm laləzar
سيتم دير٬ سالمايين گولومدن آيرى
Sitəmdir, salmayın gülümdən ayrı

شاه گدايى سئومك عئيب-و عار دئييل
Şah gədayı sevmək eyb-u ar deyil
گدا شاه ايسته مك ايختييار دئييل
Gəda şah istəmək ixtiyar deyil
تمننام زيياددير٬ بختيم يار دئييل
Təmənnam ziyaddır, bəxtim yar deyil
بو درده چاره يوخ٬ اؤلومدن آيرى
Bu dərdə çarə yox, ölümdən ayrı

فوسورده زاهيدين بيلمم نه سىدير
Füsürdə zahidin bilməm nəsidir
بيزيمنن دين-و مذهب بحثىدير
Bizimnən din-u məzhəb bəhsidir
عاشيقين مذهبى٬ معشوقه سىدير
Aşiqin məzhəbi mə'şuqəsidir
هئچ يولا وارمانام يولومدان آيرى
Heç yola varmanam, yolumdan ayrı

من عبث سئومه ديم او نوشخندى
Mən əbəs sevmədim o nuşxəndi
عقلينن ائتمه ديم عئشقه پئيوندى
Əqlinən etmədim eşqə peyvəndi
آپاريردى كشان كشان كمندى
Apardı kəşan kəşan kəməndi
نئجه دوشم عنبر تئليمدن آيرى
Necə düşəm ənbər telimdən ayrı

پريوش نازنين بويو بسته لر
Pərivəş nazənin, boyu bəstələr
ماذون دريغ ائتمز جان ايسته سه لر
Ma'zun dəriğ etməz can istəsələr
قويموشام يول اوسته باشيم كسسه لر
Qoymuşam yol üstə başım kəssələr
باشيما بلا يوخ٬ ديليمدن آيرى
Başıma bəla yox, dilimdən ayrı


Love's Religion

Because of you I chose exile,
I’ve been estranged from my tribe for some time.
I watered my flower with my tears,
Injustice! Don’t take me away from my flower.

There’s nothing wrong if a king wants a pauper,
If a pauper desires a king, he can’t help it.
My desire is too high; my luck is too low,
There is no cure for this pain but death.

What’s with the melancholic ascetic?
He argues with me about faith and religion.
The religion of the lover is the beloved.
I’m taking no path but my own.

The sweet laughter—I didn’t love in vain.
I didn’t graft reason onto love.
She pulls me, she pulls me with her lasso-like braid.
How could I be separated from her ambergris-scented hair?

Peris, lovely, tall beauties –
Mazun won’t refuse if they want his soul.
I’ve put my head in their path.
My head’s bad luck is because of my tongue.

Tuesday, July 13, 2004



جنون ائوى Cunun evi


قاييررام جونون ائوينى
Qayırram cunun evini
بننا اؤزوم٬ مئعمار اؤزوم
Bənna özüm, memar özüm
ايچه رم عيرفان مئىينى
İçərəm irfan meyini
مئى اؤزوم٬ مئى گوسار اؤزوم
Mey özüm, meygüsar özüm

محوسم٬ محو-ى ديدارام
Məhvsəm, məv-i didararm
ريندسم٬ ريند-ى خوممارام
Rindsəm, rind-i xummaram
مستسم٬ مست-ى هوشيارام
Məstsəm, məst-i huşyaram
مست اؤزومم٬ هوشيار اؤزوم
Məst özüməm, huşyar özüm

سؤز آچماز ريند-و سيرداشام
Söz açmaz rind-u sırdaşam
مئى ايچمز ريند-و قاللاشام
Mey içməz rind-u qallaşam
اؤزوم اؤزومه يولداشام
Özüm özümə yoldaşam
تار اؤزومم٬ سئتار اؤزومم
Tar özüməm, setar özüm

من جاهانام٬ جاهانيم يوخ
Mən cahanam, cahanım yox
لامكانام٬ مكانيم يوخ
Laməkanam, məkanım yox
باخما سر-و سامانيم يوخ
Baxma sər-u samanım yox
سر اؤزومم٬ سردار اؤزومم
Sər özüməm, sərdar əzüməm

بيجا گؤز ياشينى سيلمم
Bica göz yaşını silməm
مصلحتدير٬ چاره قيلمام
Məsləhətdir, çarə qılmam
نئجه اؤز درديمى بيلمم
Necə öz dərdimi bilməm
طبيب اؤزوم٬ درمان اؤزوم
Təbib özüm, dərman özüməm

كون-و مكانى گزميشم
Kun-u məkanı gəzmişəm
دوست ايچون باغريم ازميشم
Dost içün bağrım dəlmişəm
من بينوا بيلمزميشم
Mən binava bilməzmişəm
ديل اؤزومم٬ ديلدار اؤزوم
Dil özüməm, dildar özüm

ماذون٬ اؤزومو خوار ائتديم
Ma'zun, özümü xar etdim
عاشيقليك ايختييار ائتديم
Aşiqlik ixtiyar etdim
جان جانانا نيثار ائتديم
Can canana nisar etdim
جان اؤزوم٬ جان نيثار اؤزوم
Can özüməm, can nisar özüm


Insanity's Home

I'm building the house of insanity.
I'm the builder. I'm the architect.
I drink the wine of mysticism.
I'm the wine. I'm the wine drinker.
I'm effaced, fascinated by the friend's visit.
I'm a carefree, a drunk carefree.
I'm drunk, a sober drunk.
I'm drunk. I'm aware.
I'm my own friend.
I'm the tar, I'm the setar.
I'm the world. I've no world.
I'm placeless. I've no place.
Look! I've no possessions.
I'm the head and the leader myself.
I'm not wiping my tears for no reason.
It's better not to find a solution.
How come I don't know my own pain?
I'm the doctor and the remedy myself.
I wandered around the universe.
For the friend's sake I have broken my heart.
Oh poor me! I didn't know
I 'm the beloved and the lover myself.
Mazun, I made myself degraded.
I chose to be in love.
I gave my sole to the beloved.
Soul myself, devotee myself.

Monday, July 12, 2004



دوست كويونا هر كيم بير يول وارىدير

Dost kuyuna hər kim bir yol varıdır


بيز عقلى عئشقينن ائله ديك سؤودا
Biz əqli eşqinən elədik sövda
هر كيم بير متاعينگ خريدارىدير
Hər kim bir mətaıñ xəridarıdır
عمله باخيبان ائتديك تمننا
Əmələ baxıban etdik təmənna
قرنيمچه (؟) قدرىچه هيممت وارىدير
Qarınca qədricə himmət varıdır

عارفينگ آيرىدير طرح-و نيشانى
Arifiñ ayrıdır tərh-u nişanı
بير آيرى بازارى٬ آيرى دوكانى
Bir ayrı bazarı, ayrı dükanı
بير آيرى سئيرى وار٬ آيرى جاهانى
Bir ayrı seyri var, bir ayrı cahanı
بو جاهاندان٬ او جاهاندان آيرىدير
Bu cahandan, o cahandan ayrıdır

خاكى ووجود٬ هوايىدن بىخبر
Xaki vucud həvayidən bixəbər
حبش جينسى ختايىدن بىخبر
Həbəş cinsi xətayidən bixəbər
درياداكى صحرايىدن بىخبر
Dəryadakı səhrayidən birxəbər
هر كيم اؤز شهرىنين شهرييارىدير
Hər kim öz şəhrinin şəhriyarıdır

بيرى موسا اولوب طوردا گؤروبدور
Biri Musa olub Tur'da görübdür
بيرى عيسا كيمين داردا گؤروبدور
Biri İsa kimin darda görübdür
بيرى ظولمت٬ بيرى نوردا گؤروبدور
Biri zülmət, biri nurda görübdür
دوست كويونا هر كيم بير يول وارىدير
Dost kuyuna hər kim bir yol varıdır

بيرى توپراق اولوب آستان اؤپر
Biri topraq olub astan öpər
بيرى قان ايچينده چالير بال-و پر
Biri qan içində çalır bal-u pər
بيرى ماذون كيمين سينه سى سيپر
Biri Ma'zun kimin sinəsi sipər
تير-ى محببتين طلبكارىدير
Tir-i məhəbbətin tələbkarıdır


Each Person Has A Different Path To The Friend’s Neighborhood

We exchanged reason for love.
Everybody is a buyer of a different good.
The mystic’s design and mark is distinct,
A different bazaar, a different shop.

It’s a different journey, a distinct world.
It’s different from this world and the other world.

Those on the land are unaware of those in the air.
A good from Ethiopia is different from one from Central Asia.
One who is in the sea is ignorant of some one who is in the desert.
Everybody is the king of his own city.

One has become Moses and has seen the Beloved on Mount Sinai.
One, like Jesus, has seen the Beloved while crucified.
One has seen in the dark, another in the light.
Each person has a different path to the Friend’s neighborhood.

One becomes like soil, and kisses the threshold.
Another becomes fervent then flutters.
One, like Mazun, makes his chest a shield,
seeking the arrow of love.

Sunday, July 11, 2004



نچون Nəçün


بار ايلاها٬ ائتمك اولماز چون-و چند
Bar ilaha, etmək olmaz çun-u çənd
سالدينگ عئشق اودونا بيزلرى نچون؟
Saldıñ eşq oduna bizləri nəçün
قودرتينگنن٬ آب-و گيلدن نقشبند
Qudrətiñnən, ab-u gildən nəqşbənd
ائيله ميشينگ قمر اوزلرى نچون؟
Eyləmişiñ qəmər üzləri nəçün

قلم قاشى٬ كمان ائتدينگ ساچ٬ كمند
Qələm qaşı, kəman etdiñ saç kəmənd
زولال ائتدينگ شكر لبدن آب-ى قند
Zulal etdiñ şəkər ləbdən ab-i qənd
ايسته سه يدينگ خوار اولمايام موستمند
İstəsəydiñ xar olmayam müstəmənd
ياراديردينگ شئيدا قيزلارى نچون؟
Yaradırdıñ şeyda qızları nəçün

ايسته سه يدينگ ايطاعتى٬ نامازى
İstəsəydiñ itaəti, namazı
خوبلارا وئرمزدينگ عيشوه يى٬ نازى
Xublara verməzdiñ işvəni, nazı
اگر گوناه ايسه عئشق-ى مجازى
Əgər günah isə eşq-i məcazı
مست ائديردينگ خومار گؤزلرى نچون؟
Məst edirdiñ xumar gözləri nəçün

شمع اولماسا٬ عبث يانماز پروانا
Şəm olmasa, əbəs yanmaz pərvana
گول اولماسا٬ بولبول اولماز ديوانا
Gül olmasa, bülbül olmaz divana
ليئلى رخنه سالماسايدى ايمانا
Leyli rəxnə salmasaydı imana
مجنون گزيب داغ-و دوزلرى نچون؟
Məcnun gəzib dağ-u düzləri nəçün

دم وورامام صيفاتيندان٬ ذاتيندان
Dəm vuramam sifatından, zatından
قورخوم واردير٬ دؤنه بيلمم باطيندان
Qorxum vardır, dönəbilməm batından
ماذونونگ نوطقونا عئشقينگ اودوندان
Ma'zunuñ nutquna eşqiñ odundan
قويموشانگ پريشان سؤزلرى نچون؟
Qoymuşañ pərişan sözləri nəçün


Why

Oh God, one cannot argue with you, but,
why did you throw us in the fire of love?
You formed us with your power, and water and clay.
Why did you create the moon-like beauties?

You made eyebrows into pens, and locks of hair into lassos.
You made sugar-water limpid from sweet lips.
If you wanted me not to become afflicted and degraded,
why did you create lovesick girls?

If you wanted submission and prayers,
you would not have given beauties coquetry and coyness.
If false love is a sin,
why did you make drunkard eyes drunk?

The moth would not burn if there is no candle.
The nightingale would not go mad if there is no flower.
If Layla did not rupture faith,
why should Majnun wander around the mountain and the desert?

I’m talking about your attributes and your essence.
I’m afraid, I cannot return from my inner heart.
From love’s fire, why did you put
troubled words on Mazun’s tongue?

Saturday, July 10, 2004



يادونگنا؟ Yadıñda


گؤزه ل حوسنونگ گؤزه للردن باج آلير
Gözəl hüsnüñ gözəllərdən bac alır
ياز گؤروم نئجه دير احوالينگ پرى؟
Yaz görüm necədir əhvalıñ pəri
هر كيم ائتدى٬ بير من ائتسه م نئج اولور
Hər kim etdi, bir mən etsəm necolur
بو مجليسده وصف-ى جمالينگ٬ پرى؟
Bu məclisdə vəsf-i cəmalıñ, pəri

سينه نگ مرمر٬ اليف قدين صنوبر
Sinəñ mərmər, əlif qədin sənubər
گول اوزره چين به چين زولف-ى موعنبر
Gül üzrə çin bə çin zülf-i müənbər
سن ياتايدينگ٬ من ائده يديم شام-سحر
Sən yataydıñ, mən edəydim şam-səhər
پاسبانليق دؤولت-و مالينگ٬ پرى
Pasbanlıq dövlət-u malıñ, pəri

او گونو كى ماه جمالينگ سئوه رديم
O günü ki mah cəmalıñ sevərdim
بيلديم علاجى يوخ٬ چاره سيز درديم
Bildim əlacı yox, çarəsiz dərdim
يادينگنا كى سحر سحر ائده رديم
Yadıñda ki səhər səhər edərdim
دوعالار٬ اولمايا زوالينگ٬ پرى؟
Dualar olmaya zəvalıñ, pəri

سالدينگ اينتيظارلى كونج-ى قفسه
Saldıñ intizarlı künc-i qəfəsə
هاچان جننت يئلى زولفونگنان اسه؟
Haçan cənnət yeli zulfuñdan əsə
اوولدن آخيره وئردينگ هر كسه
Əvvəldən axirə verdiñ hər kəsə
ميسكينلره دؤولت-و مالين٬ پرى
Miskinlərə dövlət-u malın, pəri

ميسكين ماذون طاقت ائتمز٬ چاك ائده ر
Miskn Ma'zun taqət etməz, çak edər
يخه سين الينگينن٬ گؤز نمناك ائده ر
Yaxasın əliñinən, göz nəmnak edər
سندن چكر٬ دامنيندن پاك ائده ر
Səndən çəkər, damənindən pak edər
موژگان آياغيندان آبدالينگ٬ پرى.
Mujqan ayağından abdalıñ, pəri


Do You Remember?

Handsome, your beauty surpasses other beauties.
Write, let me know how you are doing, peri.
Everybody did, what happens if I do?
Describing your charm in this gathering, peri?

Your breasts are like marble. Your alef-like stature resembles spruce.
Around your flower-like face, curl to curl, is ambergris scented hair.
You’d sleep and I’d stay all night till dawn,
Guarding your assets and riches, peri.

The day I fell in love with your moon-like charm.
I found that my incurable pain had no remedy.
Do you remember, I was saying: Dawn, Dawn?
Praying no ruin falls on you, peri?

You threw me in the corner of a cage, waiting to see
when paradise wind would blow from your hair.
From beginning to end you gave to everybody,
to paupers your assets and riches, peri.

Pauper Mazun cannot tolerate. He rips
his collar with his hand, making his eyes tearful.
Endures because of you, wipes with your skirt,
in view of your eyelashes, his tearful eyes, peri.

Friday, July 09, 2004



جانان جيلوه سى Canan cilvəsi


او كى شؤوق-ى جانانى وار
O ki şövq-i cananı var
جانانى جيلوه سى٬ جاندا
Cananı cilvəsi canda
ووجودوندا نيشانى وار
Vucudunda nişanı var
سوموكده٬ اولوگده (ايليكده) ٬ قاندا
Sümükdə, ülügdə (ilikdə), qanda


معشوق حور اولور يا بشر
Mə'şuq hur olur ya bəşər
يا زؤهره يا شمس-و قمر
Ya Zöhrə ya Şəms-u Qəmər
منيم معشوقوم٬ موختصر
Mənim mə'şuqum müxtəsər
نه يئرده٬ نه آسوماندا
Nə yerdə, nə asumanda


گون به گون حوسنى مووزونتر
Günbəgün hüsnü movzuntər
دمادم من جيگرخونتر
Dəmadəm mən cigərxuntər
او منه مندن ياخينتر
O mənə məndən yaxıntər
من آنگلامام هانسى ياندا
Mən añlamam hansı yanda


هر كيمده عقل وار٬ معريفت
Hər kimdə əql var, mə'rifət
اؤز جينسينن ائده ر اولفت
Öz cinsinən edər ülfət
من بينوا مجنون صيفت
Mən binəva Məcnun sifət
خو ائتميشم بيياباندا
Xu etmişəm biyabanda


بير عاشيق وار٬ خوروشاندير
Bir aşiq var xuruşandır
ماييل-ى روى-ى رخشاندير
Mayil-i ru-yi rəxşandır
بيرى زولفدان پريشاندير
Biri zulfdan pərişandır
مئيلى مو-يى زرافشاندا
Meyli mu-yi zərəfşanda


بيرى شووقى٬ ممه لرده
Biri şovqu məmələrdə
تعريف-ى نار-ى نووبرده
Tə'rif-i nar-i novbərdə
وصف ائده للر بيجا يئرده
Vəsf edəllər bica yerdə
تعريف-ى سيب-ى سئپاهاندا
Tə'rif-i sib-i Sepahanda


بيرى دئر٬ يار گئده ر اولدو
Biri der yar gedər oldu
مئىييم خون-ى جيگر اولدو
Meyim xun-i cigər oldu
.............
.............


Beloved's Manifestation

One who is eager for love,
the beloved's manifestation is in his soul.
In his existence there is the sign,
in his bones, marrow, and blood.

Is the beloved a houri or a human?
Venus, the sun, or the moon?
My beloved, in short,
is neither from the earth, nor from the sky.

Day by day my beloved's beauty becomes more elegant.
Moment by moment I become more saddened.
My beloved is closer to me than myself,
Yet, I don't know where my beloved is.

One who has reason and knowledge,
becomes intimate with someone of his kind.
I, helpless and Majnun-like,
have become accustomed to the desert.

One lover is roaring.
He is eager to see a shining face.
Another is distressed,
keen to see her lustrous hair.

Another desires his lover’s breasts.
Describes them as ripe pomegranates,
Hails them improperly,
Praises apples of Isfahan.

One lover says: "My beloved is going away.
My liver's blood became my wine.
From my cry the world became deaf.
Is this friend in the grinding mill?"

Mine is above all others' loves.
He is dear, a husband to widows.
He knows everything,
whether the meaning or the expression.

The light of his candle doesn't vanish.
He is the beloved, I'm the lover.
He is the ocean, Mazun the fish,
How wonderful, what an endless sea he is.
(S60-61)

Thursday, July 08, 2004



قوشمالار- بير


چشم-ى مستين٬ منى مست ائتمه گينن
Çəşm-i məstin, məni məst etməginən
مئى يئرينه سن كى ايچدين جانيمى
Mey yerinə sən ki içdin canımı
عطشيم وار٬ دريغ ائتمه سويوندان
Ətəşim var, dəriğ etmə suyundan
مورووت ائت٬ آلما سوسوز جانيمى!
Mürüvvət et, alma susuz canımı

شيرين كيمى٬ شيرين گؤردوم٬ آز شيرين
Şirin kimi, şirin gördüm, az şirin
عيشوه شيرين٬ غمزه شيرين٬ ناز شيرين
İşvə şirin, qəmzə şirin, naz şirin
اؤزو شيرين٬ صؤحبت شيرين٬ ساز شيرين
Özü şirin, söhbət şirin, saz şirin
شيرين شيرين آلدين شيرين جانيمى
Şirin şirin aldın şirin canımı

عاقيل اوچون يا جهننم٬ يا بئهئشت
Aqil üçün ya cəhənnəm, ya beheşt
ديوانه يه خواه جهننم٬ خواه بئهئشت
Divanəyə xah cəhənnəm, xah beheşt
سيزه گره ك حورى٬ غيلمان٬ باغ٬ بئهئشت
Sizə gərək huri, qılman, bağ, beheşt
منه لئيلى٬ وئرين بييابانيمى!
Mənə Leyli, verin biyabanımı

نئچه ايل عابيدلر صؤومعه نيشين
Neçə il abidlər sövməənişin
درس-ى اخلاق٬ درس-ى ايمان٬ درس-ى دين
Dərs-i əxlaq, dərs-i iman, dərs-i din
من ساتيرام قبول ائتسه زولفوچون
Mən satıram qəbul etsə zülfüçün
بير ياريم بوسه يه٬ دين ايمانيمى
Bir yarım busəyə din, imanımı

موددتدير اولموشام مست-ى كو-يى عئشق
Müddətdir olmuşam məst-i ku-yi eşq
ديوانه يه همرو اولور رو-يى عئشق
Divanəyə həmru olur ru-yi eşq
يوز ايل اؤلموش اولسام گلر بو-يى عئشق
Yüz il ölmüş olsam, gələr bu-yi eşq
ماذون دئيير اييله سن قبريستانيمى
Mə'zun deyir iyləsən qəbristanımı

Wednesday, July 07, 2004



قوشمالار- ايكى


باهار فصلى دان يئللرى اسنده
Bahar fəsli dan yelləri əsəndə
هامى قوشدا ناله واردير٬ فغان وار
Hamı quşda nalə vardır, fəğan var
صدا چوخدور٬ شئيدا بولبول سسينده
Səda çoxdur şeyda bülbül səsində
آيرى اثر واردير٬ آيرى نيشان وار
Ayrı əsər vardır, ayrı nişan var

هنوز قورخماز ملامتدن زولئيخا
Hənuz qorxmaz məlamətdən Züleyxa
هنوز يوسيف زولئيخادان گوريزپا
Hənuz Yusif Züleyxa'dan gürizpa
هنوز رخنه سالير ايمانا ترسا
Hənuz rəxnə salır imana tərsa
هنوز صنعان كيمى خينزير يايان وار
Hənüz Sən'an kimi xınzır yayan var

Tuesday, July 06, 2004



قوشمالار- اوچ


شيكارگاه داغلارين بير بير گزه نده
Şikargah dağların bir bir gəzəndə
او اووچو يولداشلار ياديما دوشدو
O ovçu yoldaşlar yadıma düşdü

يانيندا وار ايدى تزه سونبوللر
Yanında var idi təzə sünbüllər
بير نئچه نازنين خوش خط-و خاللر
Bir neçə nazənin, xoş xət-ü xallər
شوكوفه ائيله ييب باغيندا گوللر
Şukufə eyləyib bağında güllər
باغچاسيندا گوللر ياديما دوشدو
Bağçasında güllər yadıma düşdü

شهلا٬ نرگيس٬ مست-ى جادو گؤزلرين
Şəhla, nərgis, məst-i cadu gözlərin
طوطى كيمى نازيك كلام سؤزلرين
Tuti kimi nazik kəlam sözlərin
دؤوره سينده قوهوم-قارداش قيزلارين
Dövrəsində qohum-qardaş, qızların
او سركول جئيرانلار ياديما دوشدو
O sərkul ceyranlar yadıma düşdü

ساللانيبان گئده ن يئريشى غازدير
Sallanıban gedən yerişi qazdır
بئله گؤزه ل بيزيم ائللرده آزدير
Belə gözəl bizim ellərdə azdır
قوللارى بازوبندلى٬ بوينو آغدير
Qolları bazubəndli, boynu ağdır
شيرين دانيشان يار ياديما دوشدو
Şirin danışan yar yadıma düşdü

باشى پارا پارا دومانلى داغلار
Başı para para dumanlı dağlar
كؤنلوم قارا گئيميش٬ گؤزلريم آغلار
Könlüm qara geymiş, gözlərim ağlar
ماذون ياد ائت٬ بودور گزدييين داغلار
Mə'zun yad et, budur gəzdiyin dağlar
گزديييم اوبالار ياديما دوشدو
Gəzdiyim obalar yadıma düşdü

Monday, July 05, 2004



قوشمالار - دؤرد


آيريليبان گئرى باخمايان ياريم
Ayrılıban geri baxmayan yarım
هاردا باشين قالماقالا دوشوبدور؟
Harda başın qalmaqala düşübdür?
ياد ائديبن ياددان چيخمايان ياريم
Yad edibən yaddan çıxmayan yarım
بىوفا يار نه خيالا دوشوبدور؟
Bivəfa yar nə xəyala düşübdür?

وفا ائتديم بىوفايا٬ اوتوردوم
Vəfa etdim bivəfaya, oturdum
عؤمرومو ائيله ديم فنا٬ اوتوردوم
Ömrümü eylədim fəna, oturdum
آيى٬ گونو سايا سايا اوتوردوم
Ayı, günü saya saya oturdum
يالان وعدلر ايلدن ايله دوشوبدور
Yalan və'dlər ildən ilə düşübdür

هئى آغالار! بير جوت ياشيل باش سونا
Hey Ağalar! bir cüt yaşıl baş sona
لاچين ووروب٬ گؤلدن آرا دوشوبدور
Laçın vurub, göldən ara düşübdür
گئجه گوندوز اونون اوچون آغلارام
Gecə gündüz onun üçün ağlaram
گؤزوم آغ سينه ندن آرا دوشوبدور
Gözüm ağ sinəndən ara düşübdür

هئچ بيلمم يار نه خيالدا٬ نه حالدا
Heç bilməm yar nə xəyalda, nə halda
نه مجازدا٬ نه احوالدا٬ نه حالدا
Nə məcazda, nə əhvalda, nə halda
من گؤزوم اؤزگه ده٬ يار گؤزو يولدا
Mən gözüm özgədə, yar gözü yolda
ايشيميز حافيظه٬ فالا دوشوبدور
İşimiz Hafiz'ə, fala düşübdür

Saturday, July 03, 2004



ستاره درخشان آسمان ادب تركى: شاعر مردمى٫ ميرزا ماذون قشقايي


سؤزوموز


"قايى"٫ كه گمان مىرود "طائفه قشقائي" نيز بدان منسوب باشد٫ نام يكى از طوائف 24 گانه "تركهاى اوغوز" است. بنا بر روايات تاريخى تركى٫ قايىها مانند بياتها از فرزندان "گون خان" مىباشند. "قاى" ويا "قايى" در زبان تركى به معنى سخت٫ نيرومند٫ محكم و سالم است. اين كلمه امروز هم در زبان تركى آذرى٫ هر دو لهجه آذربايجانى ("قييم") و خراسانى ("قيوم") وجود دارد. (مثلا در تركى آذربايجانى در تركيب "قالين قييم" به معنى ضخيم و محكم. اصل كلمه "قايين" است). اين كلمه از طريق لهجه خراسانى تركى آذرى و به شكل " قيوم" وارد لهجه خراسانى زبان فارسى نيز شده است. قايىها از آن طوائف ترك اوغوز مىباشند كه موفق به تاسيس دولت خود شده اند. حكومت محلى "جاندار اوغوللارى" (" قيزيل احمدلولار" ويا "اسفندياريه") در سواحل جنوبى درياى سياه به سالهاى 1291-1461 و به عقيده بسيارى از محققين٫ امپراتورى سه قاره اى "عثمانى" هر دو دولتهاى تشكيل شده از سوى طائفه قايى تركهاى اوغوز مىباشند.


طائفه قشقائي تركهاى آذرى كه امروز در جنوب ايران تا سواحل خليج فارس ساكن اند٫ اصلا از طوائف تركى " قزلباش" (غلات شيعه ترك=علوى) تركيه مركزى و نواحى شمال شرقى اين كشور در جنوب درياى سياه مىباشند و از اين رو لهجه شان عموما بيش از ديگر لهجه هاى تركى آذربايجانى به لهجه هاى آناتولى شرقى زبان تركى آذرى قرابت نشان مىدهد. نوشته اى كه در زير تقديم مىشود٫ از تركىشناس ايرانى دكتر حسين محمدزاده در باره يكى از بزرگترين سيماهاى زبان و ادبيات تركى آذرى٫ ميرزا مأذون قشقائي است كه در كنگره بزرگداشت اين شاعر مردمى در شهرستان بروجن ايراد شده است.


مهران بهارى

Thursday, February 19, 2004




ائلدار صديق
Eldar@Duzgun.net


اؤلكه ميز ايرانين مركز ولايتينده توركلرين يئرله شمه تاريخي، حضرت-ى مسيحين ميلاديندان، بئش مين ايل قاباغا مربوط اولور. قاجار دؤورونده “ولايت قشقايي” آدلانان شيراز بؤلگه سينده، ايندي راييج اولان قاشقايي توركجه سينده، 5000 ايل بوندان قاباغا عاييد اولان “سومئر” توركجه سىنين ايزلري واردير. ميثال اوچون سومئر توركجه سينده “يير” Yir كلمه سي “شئعر” معناسيندا ايشله نيردي، ايندي ده قاشقاييلار آراسيندا “شاعير” ، “ييرچي” و شئعر يازماغا “ييرماق“ دئييرلر. قاشقايي ائلىنين بؤيوك شاعيري اولان “محممد ايبراهيم ميرزا ماذون” قاشقايي ادبيياتي تاريخينده، “ حيكمت و عيرفان شاعيري” كيمي تانينب و بيز مين بير ايفتيخارين بو ساييسيندا اونو معرريفي ائديريك.


ماذون دئيير، هيلال ائتديم بدريمي Mazun deyir, hilal etdim bədrimi
اونوتموشام، مصدريمي – صدريمي Unutmuşam məsdərimi, sədrimi
تا ديرىيم كيمسه بيلمز قدريمي Ta diriyəm kimsə bilməz qədrimi
قدريمي بيلرلر اؤلندن سورا. Qədrimi bilərlər öləndən sonra


سئييد عليريضا اوغلو، ميرزا سئييد محممد ايبراهيم ماذون قشقايي ،1246 – نجي ه. ق ايلينده شيرازدا وفات ائتميش و شاهزاده منصورون موتبرريك بوقعه سينده دفن ائديلميشدير. بو تورك شاعيرين مزار داشيني، شاهليق دؤورونده ييخميشلار.


ماذون، توركجه، فارسجا و عربجه ني ياخشي اؤيرنميش ايدي. او درسيني بيتيرديكدن سونرا، مكتب آچميش و اوشاقلارا درس اؤيرده دردي. زمانه سينده اولان چتينليكلر و اونون آزاد حيات و دوشونجه يه ماليك اولدوغو، اونون شيرازا طرف گئتمه يينه سبب اولموشدور، ماذون شيرازين “دوكوهك” بؤلگه سينده قالميش و اورادا ياشاميشدير.


ماذون، حياتيندا، موولوي، فوضولي، ختايي، خسته قاسيم، موللا پناه واقيف، نباتي، تيليم خان و مختوم قولو و … آذربايجان و توركمن اوستادلارىنين اثرلري ايله تانيش اولموش و اونلاردان تاثير آلاركن، اثرلر ياراتميشدير.


ماذونون زامانيندا‌، دئمك اولار بو شاعيرلرين شئعرلري و اليازمالاري او زامان بوتون ايران توركلرىنين داخيلينده ياييلميش ايدي، بونا گؤرده ده ماذونون شئعرلرينده، كيلاسيك آذربايجان شاعيرلرىنين آدلارينا راست گليريك. ميثال اوچون:


ديريلسه يدي شاه ختايي ماذونون دؤورانيندا Dirilsəydi Şah Xətayi Mə'zunun dövranında
بو شئعرين خططي اولوردو ديلىنين تذكره سي Bu şe'rin xətti olurdu dilinin təzkirəsi


ماذون شئعرلرينده ساوه توركلريندن اولان “تيليم خان”دان چوخلو ايلهاملار آلميشدير. پروفئسور دوكتور زئهتابي بو باره ده دئيير: ماذونون شئعرلرينده ائله لرينه تصادوف ائديريك كي، اونلارين وزني، قافييه سي و رديفي و اساس مضمونو، تيليم خانين شئعرلرينده واردير. او دئيير: بو شئعرلر داخيلينده ائله لري واردير كي اونلارين بير نئچه بئيتينده نئچه سؤزونو ده دييشسك، عئيني بئيت اولار، ميثال اوچون تيليم خانين:


ائى آغالار! بير دودمان چيراغين Ey ağalar! bir dudman çırağın
كئچيردن چوخ اولار٬ يانديران گره ك Geçirdən çox olar, yandıran gərək


بئيتيني مضمون جهتدن، ماذوندا بو شكيلده گؤروروك:


ائى آغالار! دودماندا اوجاغي Ey ağalar! dudmanda ocağı
كور ائدن چوخ اولار٬ يانديران گره ك Kor edən çox olar٬ yandıran gərək .


ميرزا ماذون قشقايي عربجه، فارسجا و توركجه اثرلر ياديگار قويوب، گئتميشدير. اونون ديوانىنين بيرينجي نوسخه سي 1301- نجي ايلده ايستينساخ اولموش و ايندي ايسه الده دير، اونون توركجه ديواني 1367 – نجي ايلده، شيرازدا مرحوم شهباز شهبازي و 1381-نجي ايلده، تهراندا ناصر ايرجي طرفيندن چاپ اولموشدور.


او فارسجا يازيلاريندا سعدي و حافيظ كيمي شاعيرلره توججوه ائدير. اونون توركجه ديوانيندا، جوره – جوره شئعرلر، قصيده لر، غزللر، روباعيلر، قطعه لر و ترجيع بندلرله ياناشي، قوشما، گرايلي، باياتي و ديوانىلر ده واردير.


پروفئسور دوكتر صديق ،يادمان ميرزا ماذون قشقايي كيتابيندا يازميشدير كي: “ اونون عيرفاني شئعرلري، قاشقايي ادبيياتي تاريخينده تايسيز شئعرلردير. مضمون و مؤحتوا باخيميندان ان يوكسك سوييه ده اولان ميرزا ماذون قاشقايىنين شئعرلريني، قاشقايي ائلىنين اوخوموش آداملاري حيفظ ائتميشلر و سينه دن سينه يه دولانديريرلار. عاشيقلار،‌ اونون شئعرلرينه، نغمه لر و ترانه لر بسته له ميشلر”. پروفئسور صديق يازير: “ميرزا ماذون قاشقايىنين قورآن-ى كريمدن و نبوي حديثلردن آلديغي ايلهاملار سبب اولموش كي اونون شئعرلرينده چوخ گؤزه ل تلميحلر و قورآني ايشارتلر ايشه آپاريلسين ”.


ياعلي، يا علي شاه-ى لو كشف Ya Əli, ya əli, şah-i ləv kəşəf
موبارك تاجينا تبارك الله Mubarək tacına təbarək əllah
وصي-يى موصطفا، سيرر-ى من عرف Vəsi-yi Mustafa, sirr-i mən ərəf
حققه عئين اليقين، كوفره ايشتيباه Həqqə eyn əl-yəqin, küfrə iştibah

*
لامكان مولكونده گنج-ى عيززتن Laməkan mülkündə gənc-i izzətən
كورسويه لاييقن، عرشه زينتن Kürsüyə layiqən, ərşə zinətən
قلمه قووه تن، لؤوحه سرخطن Qəqləmə quvvətən, lövhə sərxətən
جبراييل اوستادي٬ مورشيدن بالله Cəbrayıl ustadı, mürşidən billah


پروفئسور زئهتابىنين دئدييينه گؤره، ماذون اينسانلاري زور دئمك و باشقالارينا ظولم ائديب، اونلاري ايستيثمار ائتمكدن ساغينديرميشسا دا، بدبين، حياتدان اوز چئويره ن، اينسانلاري خورافات و مووهوماتا تشويق ائدن ده اولماميشدير. شاعير اينسانلاري حياتلاري بويو، ياشاييشدان عاقيلانه ايستيفاده ائتمه، شن حيات سورمه يه، چاغيرميشدير:


من گلمه ديم ماييل اولام هر گوله Mən gəlmədim mayil olam hər gülə
من گلميشم بولبول اولام بير گوله Mən gəlmişəm bülbül olam bir gülə
من گلمه ديم غوصصه يئيه م، غم يئيه م Mən gəlmədim qussə yiyəm, qəm yiyəm
من گلميشم همي چالام، هم دئيه م Mən gəlmişəm həmi çalam, həm diyəm

*
كوراوغلودان تعليم گؤتور٬ قيلينج چال Koroğludan tə'lim götür, qılınc çal.
سن مرد اوغول! غئيرته گل، ائت قييام Sən mərd oğul! qeyrətə gəl, qiyam et!

*
تا دوشمن ديرىدير دوستا كام اولمان Ta düşmən diridir, dosta kam olman
تا قيلينج چالماسان، صاحيب نام اولمان Ta qılınc çalmasan, sahib nam olman

*
من دئمكدن روستم اولمان، سام اولمان Mən deməkdən Rüstəm olman, Sam olman
اؤزون فيكر ائت، سهم-و صؤولت قالمادي Özün fikr et, Səhm-u Sövlət qalmadı.


ماذون قاشقايي ميللتىنين زحمتلريني، ائحتيياجيني، درد، فلاكت و حياتيني ياخشي بيليردي. او خالق ايچينده بويا – باشا چاتميشدي و بونا گؤره ده او خالق ايچره سينده و ائلخانلاري عدالته و خالق ايله مئهريبان اولماغا، اونلارا ياخشي و اينصافلا داورانماغا چاغيرميشدير. ماذون 1268 – نجي ه.ق. ايلينده قاشقايي ائلخاني اولموش محممد تقي قولو خانا نصيحتلر ائتميشدير:


ظولمتله دستگاه قوران بىخبر Zülmətə dəstgah quran bixəbər
ييخيلار بو دستگاه ناتمام بير گون Yıxılar bu dəstgah natəmam bir gün
آخير وئره ر توخم-ى موكافات، ثمر Axir verər toxm-i mükafat səmər
چكيلر ظاليمدن اينتيقام بير گون Çəkilər zalimdən intiqam bir gün

*
خيال ائتسن اولدون شاهلارين شاهي Xəyal etsən oldun şahların şahı
يئتيردين سن آسومانا دستگاهي Yetirdin sən asumana dəstgahı
آخير آخشام اولار عؤمرون صاباحي Axir axşam olar ömrün sabahı
بو صوبح-ى دؤولتين اولور شام بير گون Bu sübh-i dövlətin şam olur bir gün


مين بير ايفتيخارين بو سايىسيندا تانيتديرماغيندا چاليشديغيميز ميرزا ماذون قاشقايي شرفينه 1377 نجي ايلين تير آييندا بير قورولتاي كئچيريلدي
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


* بو يازىنين حاضيرلاماغيندا “ ديوان ميرزا ماذون قشقايي ” ( ناصر ايرجي) و يادمان ميرزا ماذون قشقايي (دكتر صديق) كيتابلاريندان و مرحوم پروفئسور زئهتابي نين “ ماذون حق و حقيقت سئوه ن بير ائل شاعيري ” مقاله سيندن فايدالانميشام.

Monday, September 01, 2003



بزرگداشت ميرزا ماذون قشقايى در بروجن


سيد محمود ابراهيم قشقايى


پس از دو روز بحث و گفتگو پيرامون شخصيت و دانش اين دانشمند فرزانه در شهرستان بروجن به كار خود خاتمه داد. برگزاركنندگان اين مراسم بزرگداشت به اين دليل اين كنگره را همزمان با ميلاد رسول اكرم (ص) انتخاب كرده بودند كه ميرزا ماذون قشقايى غالب آثار خود را به مدح حضرت نبى اكرم (ص) و خاندان عصمت و طهارت اختصاص داده و منبع اصلى الهام وى٬ قرآن كريم و احاديث نبوى بوده است. آنچه در پى مىآيد مطلبى است كه توسط يكى از شركت كنندگان در اين گردهمايى تهيه شده است.


دكتر حسين محمدزاده

ايل سرافراز "قشقايي" بازمانده تيره اى از عشيره نام آور "قايى" (Qayi) يكى از عشاير 24 گانه تركان ايرانى معروف به تركان "اوغوز" (Oghuz) است. در منابع اسلامى به اشارات فراوانى در باب اين عشيره بر مىخوريم. محمود كاشغرى در "ديوان الغات ترك" و خواجه رشيدالدين فضل الله همدانى در "جامعه التواريخ" از عشيره قايى در كنار 23 عشيره ديگر اوغوزان ياد مىكنند و اين عشيره را صاحب تمغا و خط و كتابت مىشمارند. پروفسور دورفر٫ ديرين شناس آلمانى كه پژوهشهايى در منابع مكتوب تركى باستان دارد٫ "سنگ نبشته هاى 23 گانه دشت اورخون" (Orkhoon) را نيز متعلق به عشيره قايى مىداند كه نقر و حك آنها در سده ششم و هفتم ميلادى به فرجام رسيده است.

كلمه قشقايى از دو جزء "قاش" و "قايى" تشكيل يافته است. جزء نخست در معناى ناحيه و پيشانى و طليعه و پيشقراول و قلاوز و ابرو٫ پيشرو و پيشتاز و جز آن آمده است. اين تيره سلحشور عشيره قايى روزگارانى دراز در آذربايجان و سويهاى آن اسكان داشتند و در اواخر عهد صفويان به كوهپايه ها و ييلاقات كهكيلويه و بوير احمد٫ اصفهان٫ شيراز٫ فارس و خوزستان كوچانده شدند.

زبان امروزين قشقائي٫ در واقع ادامه گويشى آهنگين از زبان توانمند و فراگير "تركى آذرى ايرانى" به حساب مىآيد كه در مناطق مركزى و جنوب غربى ايران با گويشهاى بازمانده از تركى سومر (Sumer) در هم آميخته و به شيوه اى بديع و خوش آهنگ تبديل شده است. سابقه تركى سومرى در بين النهرين و جنوب غربى سرزمين ما ايران٫ به هفت هزار سال پيش مىرسد كه تاثير عميق و نهادين در شكل پذيرى آوايى و مورفولوژيك تركى قپچاقى و قشقايى داشته است. نخستين متن مكتوب بازمانده به زبان قشقايى (ظاهرا منظور گويش قشقايي زبان تركى است. مهران بهارى) ظاهرا كتيبه گرانسنگ "تان يوقوق" (Tanyugug) است كه سه متر و هفتاد و پنج سانتى متر طول دارد و در دوره بلاش اشكانى پديد آمده است. اين كتيبه در سال 1889 از سوى رادلف (Radloff) آلمانى كشف و قرائت شد. كتاب "قوتادغو بيليگ" را بايد نخستين متن مكتوب دوره اسلامى قشقايى به حساب آورد كه در سده چهارم هجرى از سوى "يوسف خاص حاجب" در 6652 بيت و به بحر متقارب به نظم در آمده است. ديگر مىتوان كتاب "عتبه الحقايق"ديوان حكمت" و "كتاب دده قورقود" و آثارى نظير "قيرخ حديث"٫ "نهج الفراديس" و "وسيله النجات" را بر شمرد كه همه پيش از سده هفتم هجرى تاليف و يا تصنيف شده اند.

سلحشوران فرهيخته و فرهنگينه مردان (و فرهنگينه زنان. مهران بهارى) سرافراز قشقايى٫ پس از كوچ و مهاجرت به مناطق مركزى و جنوب غربى ايران٫ اين آثار را همپاى منابع مكتوب ادبيات قشقايى نظير "ديوان قاضى برهان الدين"٫ "ديوان نسيمى"٫ "ديوان ختايى"٫ "ديوان فضولى" و دهها نظائر آن و فولكلور غنى و سرشار آذرى-قشقايى و منظومه هايى چون حماسه هاى "كوراوغلو"٫ "اصلى و كرم" و غيره را زنده نگاه داشتند و دريايى از متون و مواد ادبيات شفاهى نظير "قوشما"٫ "باياتى"٫ "ساياچى سؤزلرى"٫ "دوزگى"٫ "گرايلى"٫ و ادبيات منظوم عاشيق ها با جويباران زلال فولكلور بومى سرزمين هاى نويافته در آميختند و آسونگه ها و اوسانه ها خلق كردند:


بو يول گئدير تبريزه Bu yol gedir Təbriz'ə
قناتى ريزه ريزه Qənatı rizə rizə
آلله بيزه بير يول وئر Allah bizə yol ver
بيز واراق اؤلكه ميز Biz varaq ölkəmizə


از ميان قشقائيان پس از اسكان و جولان در شيراز و سويهاى آن نيز٫ سرايندگان نام آورى نظير "ميرزا محمد نثار"٫ "قول اروچ"٫ "ميرزا مأذون"٫ "خسرو بيگ"٫ "مسيح خان"٫ "بيات اوغلو"٫ "همراه" و ديگران ظهور كردند كه در ميان آنان "ميرزا محمد ابراهيم" فرزند سيد عليرضا معروف به "ميرزا مأذون قشقايى" از همه نامبردارتر است كه در سال 1246 ه.ق. در ميان ايل چشم به جهان گشوده و در سال 1313 ه.ق. در شيراز وفات كرده است. مزارش در بقعه شاهزاده منصور واقع است كه در دوره ستمشاهى تخريب گرديده است.

‏‎" ميرزا مأذون" به سه زبان عالم اسلامى تركى و فارسى و عربى شعر سروده است و ديوان قابل توجهى دارد كه نسخه خطى آن در سال 1301 استنساخ شده و اكنون در دست است. بهره اى از اين ديوان را مرحوم شهبازى در سال 1367 (حدود 200 صفحه) در مجموعه "قشقايى شعرى" گنجانده است. ميرزا مأذون هم در انواع و اوزان شعر كلاسيك تركى طبع آزمايى كرده و قصايد و غزليات و ترجيعات و رباعيات لطيفى سروده است و هم در انواع شعر عاشيقى٫ تركتازىها كرده است. در هر دو گونه شعر ميرزا مأذون٫ منبع اصلى اخذ قوت و الهام وى قرآن كريم و احاديث نبوى است و تسلط استادانه و ماهرانه وى به سرچشمه هاى عرفان اسلامى سبب شده است كه در اين اشعار تلميحات بسيار زيبا و استادانه اى به كار گيرد كه بويژه در تحميديه ها و نعتها و مناقب سروده هايش فراوان به چشم مىخورد:



يا على! ياعلى! شاه-ى لو كشف Ya Əli! y Əli! şah-i ləv kəşəf!
موبارك تاجينا تبارك الله Mubarək tacına təbarək əllah
وصى-يى موصطفا٫ سيرر-ى من عرف Vəsi-yi Mustafa, sirr-i mən ərəf
حققه عين اليقين٫ كوفره ايشتيباه Həqqə eyn əl-yəqin, küfrə iştibah

لامكان مولكونده گنج-ى عيززتن Laməkan mülkündə gənc-i izzətən
كورسويه لاييقن٫ عرشه زينتن Kürsüyə layiqən, ərşə zinətən
قلمه قوووتن٫ لؤوحه سرخطن Qələmə quvvətən, lövhə sərxətən
جبراييل اوستادى٫ مورشيدن بالله Cəbrayıl ustadı, mürşidən billah

سهمين لرزه سالدى عرش-ى كئيوانا Səhmin lərzə saldı ərş-i keyvana
ذوالفقارين رؤونق وئردى ايمانا Zülfəqarın rövnəq verdi imana
ياندى آتشكده٬ سيندى بوتخانا Yandı atəşkədə sındı butxana
ملك تحسين ائتدى٫ حق احسن الله Mələk təhsin etdi Həq əhsən allah


اشعار حماسى ميرزا مأذون٫ پرشور و حال و آثار تغزلى و غنائى وى غرق در ليريسم جاندار و زنده حالى است كه براى بحث پيرامون بدايع آنها مجال وسيعى بايسته است.